IV


راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش.این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصداراه افتاد.هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره.
خودم رو به خدا نزدیک دیدم .تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که نفس کم آورده بودم.دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.

هشتمین داستان از سری داستان های 55 کلمه ای
يه روز
يه تيم قايقرانی ايرانی تصميم می گيرد كه با يك تيم ژاپنی در يك مسابقه
سرعت شركت كنند. هر دو تيم توافق می كنند كه سالی يك بار با هم رقابت كنند
....
بعضی ها مثل آب خوردن جون یک انسان رو میگیرن
خیلی راحت تر از اون چیزی که بشه تصور کرد
خیلی راحت تمام امید ها و هدف های اون آدمو به بن بست میرسونن
خیلی راحت ....
چه جور آدمایین اینا؟
اصلا آدمن؟؟
ولی هستن و باید با واقعیت کنار اومد
هرچند سخت..
هر چند تلخ...
(هفتمین داستان از سری داستان های 55 کلمه ای)



روزی روزگاری در یک سرزمینی بسیار نزدیک و در همین نزدیکی ها دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر! دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است."

تا به حال شده با خودتون گفته باشین ای کاش چراغ جادو وجود داشت؟
آره؟؟؟!!
اگه یه چراغ جادو پیدا میکردین از غولش چی میخواستین که بر آورده کنه؟؟ :دی
جدی چی میخواستین؟
(چهارمین داستان از سری داستان های 55 کلمه ای)
(یک سری تصمیم گیری جدی شد ( با خودم :دی ) به دلایل نامعلومی (:دی) از این به بعد به جای هر هفته.هفته درمیون داستان 55 کلمه ای میذارم.با تشکر(:دی) )

(سومین داستان از سری داستانهای 55 کلمه ای)
این دفعه حرف از عشقه...
حرف از فداکاریه.. بخاطره یه شخص که میشه مهم تر از خودمون..
مهم تر از هر چیزی که هست و نیست...
واقعا یک حس بی نهایت زیباست..
(دومین داستان ار سری داستانهای 55 کلمه ای)
عاقبت همه ی آنها اعتراف میکردند که او بازی را بهتر از هر کس دیگری بلد است..
وقتی او را پیدا می کردند برایش دست می زدند.
گیج ها! این قدر خنگ بودند؟ باید اول از همه این جا را می گشتند.خیلی ساده است.!
این جا توی این یخچال پرت افتاده و فراموش شده.....

در زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لگنش از جایش در میرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به لگنش بزند هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند. اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به لگنش بزند ...


(فقط نظر یادت نره).............
داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط ...

داستان کوتاه طنزو جالب

***فقط جنبه طنز داره لطفا به خانم ها بر نخوره ولی ممکنه برای درصدی از خانم ها هم مصداق داشته باشه:D***
در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به آنجا می رفتند و شوهری برای خود می گرفتند.
شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگر نمی توانست به طبقه قبل برگردد.
روزی....

مانند مداد باشیم....

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می
نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش
گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته
هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد
نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
......
داستان را دنبال کنید
- اما این هم
مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت
است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی
می کنی .
1. مقایسه یک دانشجوی دکتری سال چهارم داخل کشور و یک دانشجوی سال سوم دکتری خارج از کشور
معنای واقعی ارامش(Calmness)
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی