درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش می گردند.
در مکه دیدم هیچ ا...…نسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود.
درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم.
از آن خود کنید
سلام
میبینم که سخت مشغول خوندن حرارت هستین و دارین از فرجه ها نهایت استفاده رو میکنید گفتم پس دیگه قطعا یک دقیقه هم واسه خوندن غنیمته در نتیجه کسایی که فقط کتاب جناب نوعی رو دارن احتمالا یک مقدار در خوندن ضرایب نشر گاز اعصابشون داغونه ولی نگران نباشین چون دوای دردتون پیش ماست. آقا بیا، این خدمت شما، همون نمودار ها با کیفیتی مناسب تر از کتاب اینکروپرا . خواهش میکنم قابلی نداره .

خب حالا که اینجوری شد دیدم بد نیست یک نویسنده با نام دانلود داشته باشیم که اگه کسی خواست جزوه ای ، کتابی ، منبع سوال خوبی ، آهنگی ، چیزی رو واسه دانلود بزاره بستر واسش فراهم باشه . یوزر و پسش در ادامه ی مطلبه .
وعاقبت خط سفید جاده پایان یافت...
1-آقای محمد خانی
2-خانم موسوی
3-آقای غلامی
کریم برای رشد سرمایمون چه پیشنهادی داره؟
سلام به همه اعضا محترم و خوب
CEFU89
تا به این لحظه 401000 تومان6037.9914.5500.4030
فقط 3روز باقی مانده...
.
به نمایندگی ار همه بچه های گروه صرفا جهت یادآوری به بچه های ثابت گروه و اطلاع به کسایی که اخیرا به گروهمون پیوستن برای سومین سرمایه گذاری مطمئن و حلال پا به عرصه میدان گذاشتیم تا بار دیگر دست به دست هم دهیم تا دل عده ای مستحق را شاد کنیم و برکت را برای سرمایه های مادی و معنوی خود به ارمغان آوریم
ری فرش
همین پهلوی رو در نظر میگیریم یا اصن قاجار ، آره ، سلسله قاجار بهترین مثاله ، اگه عزیز دلمون ناصرالدین یا مظفرشون یا هر کدوم از اون خوشحالا، نمیچسبیدن به اون صندلیو وقتی میدیدن نوآوریشون تو اداره ی پستی که داشتن، داره از بین میره و بیش از این حضورشون مایه ی درجا زدنو کسالت رو بوجود میاره ، بلند میشدن یه گشتی میزدنو یه نفر دیگه که بتونه این بیرق رو برافراشته نگه داره رو پیدا میکردن و یه بفرما بهش میزدن دیگه الان وضعیت مملکت این نبود .
آره دیگه یه مدت که میگذره کم کم میفهمی که دیگه اون شادابی و نوآوری گذشته رو نداری ، اینجاست که میفهمی دیگه باید بلند شی ،بلند شی تا یکی دیگه این راهو ادامه بده .باید پاشی تا بقیه بتونن بشینن.
مهمتر اینکه شش ماه قبلشم باید از همه ی پستایی که داری استعفا بدی . خب انتخاب نفر بعدی سخت نبود چون قطعا هر کی غیر من میتونه خیلی بهتر این مسئولیت به غایت سخت و حساس والبته تاثیر گذار رو ادامه بده . طبیعتا دنبال فرد مورد نظر باید تو ادامه مطلب رو بگردین . دی
با کیا شدین 70 میلیون
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش.این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصداراه افتاد.هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره.
خودم رو به خدا نزدیک دیدم .تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که نفس کم آورده بودم.دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.


تمام حقوق این سایت متعلق به دانشجویان مهندسی شیمی89 فردوسی میباشد.