اوباما در تهران!

نصب تابلوی بزرگ باراک اوباما درمیدان ولیعصر تهران / تصاویر


ادامه نوشته

درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود.

درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش می گردند.

در مکه دیدم هیچ ا...…نسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود.

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم. 
 
 شاد کردن دل مردم برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست . . .

                                                                                                  
                                                                                                      
                                                                                                                 حسین پناهی

از آن خود کنید

سلام

 

میبینم که سخت مشغول خوندن حرارت هستین و دارین از فرجه ها نهایت استفاده رو میکنید گفتم پس دیگه قطعا یک دقیقه هم واسه خوندن غنیمته در نتیجه کسایی که فقط کتاب جناب نوعی رو دارن احتمالا یک مقدار در خوندن ضرایب نشر گاز اعصابشون داغونه ولی نگران نباشین چون دوای دردتون پیش ماست. آقا بیا، این خدمت شما، همون نمودار ها با کیفیتی مناسب تر از کتاب اینکروپرا . خواهش میکنم قابلی نداره .

 


خب حالا که اینجوری شد دیدم بد نیست یک نویسنده با نام دانلود داشته باشیم که اگه کسی خواست جزوه ای ، کتابی ، منبع سوال خوبی ، آهنگی ، چیزی رو واسه دانلود بزاره بستر واسش فراهم باشه . یوزر و پسش در ادامه ی مطلبه .



ادامه نوشته

وعاقبت خط سفید جاده پایان یافت...

 واین هم نفرات برتر عکس خانم اکبرپور:

1-آقای محمد خانی

2-خانم موسوی 

3-آقای غلامی 

روی ماه خداوند را ببوس





ساده
خواندنی
به یاد ماندنی 
ادامه نوشته

کریم برای رشد سرمایمون چه پیشنهادی داره؟

سلام به همه اعضا محترم و خوب

CEFU89

تا به این لحظه 401000 تومان

6037.9914.5500.4030

فقط 3روز باقی مانده...

.

به نمایندگی ار همه بچه های گروه صرفا جهت یادآوری به بچه های ثابت گروه و اطلاع به کسایی که اخیرا به گروهمون پیوستن برای سومین سرمایه گذاری مطمئن و حلال پا به عرصه میدان گذاشتیم تا بار دیگر دست به دست هم دهیم تا  دل عده ای مستحق را شاد کنیم و  برکت را برای سرمایه های مادی و معنوی خود به ارمغان آوریم


ادامه نوشته

ری فرش





همین پهلوی رو در نظر میگیریم یا اصن قاجار ، آره ، سلسله قاجار بهترین مثاله ، اگه عزیز دلمون ناصرالدین یا مظفرشون یا هر کدوم از اون خوشحالا، نمیچسبیدن به اون صندلیو وقتی میدیدن نوآوریشون تو اداره ی پستی که داشتن، داره از بین میره و بیش از این حضورشون مایه ی درجا زدنو کسالت رو بوجود میاره ، بلند میشدن یه گشتی میزدنو یه نفر دیگه که بتونه این بیرق رو برافراشته نگه داره رو پیدا میکردن و یه بفرما بهش میزدن دیگه الان وضعیت مملکت این نبود .

آره دیگه  یه مدت که میگذره کم کم میفهمی که دیگه اون شادابی و نوآوری گذشته رو نداری ، اینجاست که میفهمی دیگه باید بلند شی ،بلند شی تا یکی دیگه این راهو ادامه بده .باید پاشی تا بقیه بتونن بشینن.

مهمتر اینکه شش ماه قبلشم باید از همه ی پستایی که داری استعفا بدی . خب انتخاب نفر بعدی سخت نبود چون قطعا هر کی غیر من میتونه خیلی بهتر این مسئولیت به غایت سخت و حساس والبته تاثیر گذار رو ادامه بده . طبیعتا دنبال فرد مورد نظر باید تو ادامه مطلب رو بگردین . دی





ادامه نوشته

با کیا شدین 70 میلیون

یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیام، یاد بابام می افتم که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشین خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد.وسط جنگل، داشت شب میشد، نم بارون هم گرفته بود. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

 خودم رو به خدا نزدیک دیدم .تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که نفس کم آورده بودم.دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.