مهم!!

آن شنيدم كه يكي مرد دهاتي هوس ديدن تهران سرش افتاد و پس از
مدّت بسيار مديدي و تقلّاي شديدي به كف آورد زر و سيمي و رو كرد به
تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشاي
عمارات شد و كرد به هر كوي گذرها و به هر سوي نظرها و به تحسين
و تعجّب نگران گشت به هر كوچه و بازار و خيابان و دكّاني.
در خيابان....

کافی است بدانیم او چندی پیش در گفت و گو با دستیاران و همکاران ایرانی اش گفته بود« آمده بودم فوتبال ایران را تغییر بدهم و به سمت حرفه ای شدن ببرم اما خودم دارم ایرانی می شوم و انگار تغییر کرده ام»
این جمله هزار کتاب حرف در خود دارد. همین وبس

براي خوندن اين پست اول بايد به دو چيز اعتقاد داشته باشيد :
1- اينكه حركت بال يك موسي كو تقي در ينگه ي دنيا بر گردش كهكشانها اثر ميگذارد.
2-يك انسان در برابر انسان ديگر مسئوله.
دارين؟؟؟


..ولادت امیر مومنان و روز پدر گرامی باد..

..چه کسی میداند در پس این چهره ی مهربان خستگی ات را..
...پدرم دوستت دارم...
....روز همه ی پدرانِ امروز و فردا مبارک....
روزی روزگاری در یک سرزمینی بسیار نزدیک و در همین نزدیکی ها دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر! دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است."
خشت های کوچک یک اتاق که منجمد و بی صدا در هم تنیده اند گاه بهترین روایتگران سکون ساکنان اتاق اند.

مراسم آتش بازی!!!
این هم هدیه ی کوچک وبلاگ به دوستان...
به مناسبت پایان یافتن امتحان ترمو و قرار گرفتن در ایام فِری، بر آن شدیم تا با برگزاری مراسم پسندیده صندلی داغ حال کوچکی به فضای وبلاگ بدهیم. از این رو از دو تن از جوانان محبوب ، مردمی ، ورزشکار و متدین دعوت بعمل آوردیم تا پا بر تخم چشم ما نهاده روی صندلی جلوس کنند.و خوشبختانه یک نفر از این دوستان دعوت ما رو اکسپت کرد و قول داد پا روی تخم چشم ما بذاره اما این مهم تنها در صورتی عمل خواهد شد که شما بتوانید حدس بزنید کدامیک از این دو شخص دعوت ما را پذیرفته پس همگی
حدس بزنید(فی ادامه مطلب)
البته باید خاطر نشان کنم با دقت حدس بزنید چون شخص مورد نظر شرط کرده اگه برآیند حدس ها اشتباه باشه پاشو رو تخم چشم ما نمی ذاره...
نميدونم گفتنش درسته يا نه ، ولي بعضي وقتا آدما تو يه شرايطي قرار مي گيرن كه به جاي عقلشون احساسشون براشون تصميم مي گيره . ديگه نمي تونم جلوي اين احساسو بگيرم ، از همون روزهاي آخر سال89 كه براي اولين بار ديدمش شروع شد ، گذشتو گذشت ، هر روز اين حسي كه بوجود اومده بود قوي تر مي شد ، اونقدر قوي شد كه مجبورم كرد اين پستو بزارم ، كاري كه شايد از نظر بقيه احمقانه به نظر برسه ،اما نميدونم ، شايد اگه شما هم جاي من بودين مجبور ميشدين تا رسما اين حستونو اعلام كنين . بيش از يك سال در حالي مي خنديدم كه يك حس عجيب تو دلم بود و بعضي وقتا واقعا از زندگي نا اميد ميشدم . خدايا خودت كمكم كن ، يا اين احساسو ، اين عشق لعنتي رو از بين ببر ، يا خودت ...
بازم از همتون عذر مي خوام اگه به نظرتون گذاشتن اين پست و اعلام اين حس افسار گسيخته كار اشتباهيه ، ولي بدونين الان در شرايطي نيستم كه بفهمم تصميماتي كه مي گيرم درسته يا نه. اصلا فكر نمي كردم كارم به اينجا برسه ، آخه من كه هميشه بقيه رو به خاطر اين حسشون مسخره مي كردم ... نميدونم چي شد ، ولي خودم گرفتار شدم . الان كه دارم اينا رو مينويسم صورتم خيس شده ، اي خدا كمكم كن ...
ببخشيد منو ، شايد جو وبلاگو خراب كنم ، ولي بزارين به حساب يه عاشق بي چاره...

دانشجویان گرامی فردا ساعت 10-2 کلاس 224 شیمی فیزیک برگزار میشود.
گروه هایی که تا الان موضوع تحقیق انتخاب نکرده اند فردا حتما تشریف بیاورند.


امام محمد باقر (ع):
اگر مومنی را دوست دارید اورا از آمدن ماه رجب باخبر کنید.