تقدیر
پسرک می رفت و می رفت و می رفت. از یک سیاهی به یک سپیدی و از سپیدی به سیاهی،گاهی هم همه چیز خاکستری می شد.
پسرک می رفت و می رفت و می رفت، اول کوچک بود، راحت از سوراخ ها عبور می کرد، بعد تر به سختی رد می شد، پس از مدتی در آن ها گیر می کرد و پس از آن سوراخ ها را به هر اندازه که می خواست در می آورد.
پسرک می رفت و می رفت و می رفت، گاهی مسیرش طولانی تر می شد، گاهی سرعتش کم می شد، به چیز ها گیر می کرد، گاهی هم چنان می تاخت که اگر بقیه به چشم خود نمی دیدند، باور نمی کردندو گاهی نحوه ی راه رفتنش عوض می شد، مسیرش یادش می رفت.
پسرک می رفت و می رفت و می رفت از ماندن بدش می آمد،حالش به هم می خورد، وقتی می ایستاد، بیشتر شبیه جنازه ها می شد.
پسرک می رفت و می رفت و می رفت و بعضی وقت ها آن نقطه ی نورانی انتهای دالان محو می شد. داد می زد : گم شده ام؟...
اما نمی ایستاد ، به هیچ عنوان نمی ایستاد . گاهی بعد از گذشتن از یک پیچ یا شیب دوباره نقطه را می دید، بعضی وقت ها هم می فهمید که چشمهایش بسته بوده اند یا....
پسرک می رفت و می رفت و می رود، چون می داند که رسیده است،...
از دور که او را می دیدی به نقطه ی نوری می مانست....
تمام حقوق این سایت متعلق به دانشجویان مهندسی شیمی89 فردوسی میباشد.