باورش نمی شد، خودش بود... آری خود خودش بود... خیلی با او فاصله نداشت می توانست قدم هایش را بشناسد همان قدم های آشنا قدم هایی که هر لحظه فاصله آن دو را بیشتر می کرد... دست هایش را بالا برد و خواست صدایش بزند اما برای یک لحظه نگاهش به جمعیت اطرافش گره خورد و دستش را پایین انداخت... نه نمی شد... ممکن بود باز هم مسخره شان کنند...آری، باز هم مسخره شان می کردند... دستانش را مشت کرده بود وفشار می داد...فاصله شان بیشتر و بیشتر می شد... چشم هایش دیگر تحمل دیدن تکاپوی ممتد اطرافیانش را نداشت بی اختیار آنها را بست و دفترچه ی باورهایش را در ذهن ورق زد.جمعیت به او خیره شده بود، چین های صورتش کم کم باز می شد... بالاخره چشمانش را گشود اما اینبار خبری از آن جمعیت در هم پیچیده که به او خیره شده اند نبود تنها گام های او بود، گام هایی که پیوسته دورتر می شد... اندکی از هوای یخ زده ی اطرافش را به درون سینه اش کشید و همه ی هر آنچه را که می توانست فریاد زد اَ بَ بَ بَ اَ بَ....