خشت های معلق
شاید شب بود و شاید هم نه. دیوارهای اتاق برای غلبه بر سرما
در یکدیگر فرورفته بودند دیگر همه مطمئن بودند پرتو های نور آنجا را فراموش کرده
اند. همه چیز آرام بود و سخت ... اجزای اتاق در تاریکی غرق شده بودند و با متانت
خاطرات خویش را برای یکدیگر بازگو می کردند و البته ظاهر کردن عکس های قدیمی
پرسودترین کاری است که می توان در یک تاریکخانه انجام داد. در اتاق مدام باز و
بسته می شد و مانند سگی که از شدت درد به خود می پیچد دندان قروچه می کرد. همه چیز
آرام بود و سخت ... سرما جسد بی روح پنجره ها را روی دیوار منجمد کرده بود. یکی از
خشت های اتاق که دیگر توان تحمل کردن این لحظه ها را نداشت رو به آسمان کرد و خواست
فریاد بزند اما ناگهان حس کرد سرش را اشتباه چرخانده و به جای آسمان رو به زمین
فریاد می زند. اما چگونه می توانست بفهمد؟ وقتی هیچ نوری نبود چگونه می توانست فرق
میان آسمان و زمین را تشخیص دهد... قبلا بارها رو به آسمان دعا کرده بود اما آن
موقع نور بود ولی اکنون ... جنون سراسر وجودش را گرفته بود مدام سرش را می چرخاند
اما هیچ فرقی نمی کرد هر دوسو کاملا تاریک بود زیر لب به حسی که داشت لعنت می گفت
کم کم داشت دیوانه می شد... فریاد می زد و به این سو و ان سو لگد می پراند اما هیچ
سودی نداشت هیچیک از حواسش نمی توانست به او کمک کند نه دستانش آنقدر بلند بود که
بتواند سقف را لمس کند نه بو و مزه ی مشخصی وجود داشت نه صدایی برای شنیدن و البته
نه نوری برای دیدن. خواست از بقیه سوال کند اما به آنها نیز نمی شد اعتماد کرد
شاید کسی بخواهد در این تاریکی او را مسخره کند و شاید ... نه نمی شد از کسی پرسید...
فایده ای نداشت ... در میانه بودن حس بدی
داشت کاش حداقل جزو یکی از ردیف های بالای یا پایینی بود و می توانست سقف یا کف را
مستقیما لمس کند یکبار دیگر آب دهانش را قورت داد و به فکر فرو رفت ... هر چه
بیشتر فکر می کرد کمتر حس می کرد و هرچه کمتر حس می کرد بیشتر گیج می شد. اشک در
چشمانش حلقه زده بود ... تنها یک قطره... فقط یک قطره نور کافی بود تا به این جنون
مسخره پایان دهد. همه چیز آرام بود و سخت ...
ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد ... می توانست به این جنون
مسخره پایان دهد فقط کمی شهامت می خواست که او در خود حس می کرد چشمانش را بست
البته در آن تاریکی فرقی هم نمی کرد، با تمام قدرت به سیمان های سیاه رنگی که او را
در برگرفته بودند فشار آورد لحظه ای احساس کرد از درون ترک می خورد اما همچنان
ادامه داد... تمام وجودش از شدت درد بی حس شده بود اما دیگر داشت تمام می شد ذره
های سیمان در حال فرو ریختن بودند... ناگهان صدای عمیقی دیوارهای اتاق را لرزاند و
خشت خود را بین زمین و آسمان معلق دید ... آری، دید ...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۰۶ ساعت 15:29 توسط ادریس توحیدیان
|
تمام حقوق این سایت متعلق به دانشجویان مهندسی شیمی89 فردوسی میباشد.