IV
sillas
داشت در پیاده رو راه میرفت، سنگی را شوت کرد و به دنبال سنگی دیگر برای شوت کردن می گشت.
پاهایش تاول زده بود بس که راه رفتند.خسته بود بس که راه رفته بود؛ اما خوشحال که چقدر راه آمده است.
لحظه ای که تصمیم گرفت بایستد، پشت سرش را نگاه کرد و دنیا خراب شد؛ درست در جایی ایستاده بود که شروع کرده بود.
- یعنی تمام این مدت در جا می زدم؟ پس این همه چیز که دیدم یعنی چی؟ یعنی همه ی کسانی که در دل به آنها می خندیدم حرکت می کردند و من ساکن بودم؟
اما لحظه ای بعد به یاد آوردن یک چیز نا امیدی ها را به امید تبدیل کرد؛ اینکه زمین کروی است...
بهناز صفریان
آری گویی دایره ای است این جهان...هرچقدر هم که بروی،باز برمیگردی.حالا درست در نقطه ای ایستاده ام که سال ها پیش ایستاده بودم...یک حرکت دورانی طولانی مدت به اندازه ی یک عمر...برگشتم و کمی پشت سرم را نگاه کردم...چندین سال قبل...چقدر جوان تر بوده ام...روزگاری که شاید آرزوی رسیدن به این نقطه از زمین را داشته ام و در آیینه پیری خودم را تصور میکردم و در پی این بودم که ببینم شبیه به پدربزرگ می شوم یا پدر؟
حالا به همان نقطه رسیده ام و جالب این است که باز دارم جوانی خودم را متصور می شوم!انسان همیشه در نوسان آرزوهاست...گیج می شوم و در افکارم به یک نقطه ی کور می رسم...
شاید هم اکنون که در این نقطه ایستاده ام،تصور دوران جوانی من باشد و این پیری واقعیت نداشته باشد............................
رحمان
آره........ترسم از این بود که همه چیزواقعیت داشته باشه.......یه آدم پیر و فرسوده که به هیچ کدوم از آرمان هاش نرسیده.........تا به خودم اومدم دیدم مثل اینکه همه چیز همونجور که فکر میکردم پیش رفته تا این که رسیده به من الانم.
کاریش نمیشد کرد.تنها چیزی که برام مونده بود افسوس نرسیدن به این آرزوهای ناتمام شدنی خودم بود.........درکوچه های تخیل ذهنم از اینور به اونور پرسه میزدم تا شاید بتونم ردپایی از مقصر اصلی رو پیدا کنم......شایدم می خواستم دنبال یک بهونه باشم تا خودمو از این باری که بر دوشم بود رهایی بدم.........اعصابم بهم ریخته بود از همه چیز.......از اینکه میدیدم این مدت اوستا کریم اون بالا همه جوره جوش منو میزد اما من نامرد دریغ از یک تلاش...........اما من با خودم چیکار کردم؟!!!!!!!............کلی سرمایه که خود رحمان با دستای خودش داده بود به منو, با یک معامله نابرابر از دست دادم...........آره همشو با یک مشت افسوس لعنتی عوض کردمش......بدجوری سرم کلاه رفت.........دیگه کار از کار گذشته.
بعضی وقت ها هم به جای اینکه به این و اون بتوپم , راست میرم با خدا دست به یقه می شم.می خوام برم پیشش داد بزنم بهش بگم خب نامرد, تو که از آینده من خبر داشتی چرا آخه وسط راه رفیق نیمه راه شدی و دستمو ول کردی؟........اما بعدش احساس میکنم که یه نفر مهر خاموشی بر دهانم میزنه و اینو زمزمه میکنه »انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا «
به نظرت تو این شرایط چه کاری از دست من برمیاد؟خب حق هم داره..........تو شرایطی که هرکسی به فکر خودشه وهیچکی برای دیگری حس دلسوزی نداره اما اون مثل مرد سرحرفش واستاد.........بهتر بگم من اونو ول کردم.
از ماست که بر ماست..........
ابسولوت
خیالات ذهنم همینطور ادامه پیدا می کرد و راه رو جلوی قدم هام می گذاشت ... در تمام مدت قدم زدن شاید فقط این صدا رو شنیدم.
" لااقل یه دونه از اون ماسماسک ها رو بردار که اگه کسی داشت پشت سرت سقط می شد صداشو بشنوی... مردک جلف "
صالح بود می شناختمش...
ناراحتیم از غرورش واسه سلام کردن نبود. از تیکه های نشستش هم نبود . از هندزفری های تو گوشم هم نبود چون بعد از اون همه پیاده روی شارژ گوشیم تموم شده بود ... ناراحتیم از این بود که صبر نکرد براش توضیح بدم این لامصبا استریو ضبط شدن باید چپ و راست تو گوشت باشه ...
حرفشو زد، بعد هم با سرعت دور شد و رفت ... عیبی نداشت چون منم یه زمانی مث اون تخت گاز می رفتم... شاید می تونستم درکش کنم...
نزدیک خونه که شدم دلم هوای فرفره های پیرزن سر چهار راه رو کرد... یه چن وقتی بود می دیدمش اما قدیم تر هنوز حکم بازنشستگی تو جیبم نبود و کفشام اینقدر آسفالتای خیابون رو نسابیده بود. حالا می فهمیدم فرفره یعنی چی ... بی اختیار مسیرمو تغییر دادم سمت بساط فرفره فروشی بدجوری با فرفره های روی سفره ی پیرزن همذات پنداری می کردم. منم مث تمام فرفره های عالم تند و سریع تکون می خوردم اما در نهایت سرجام وایستاده بودم... بعد از این همه سال کار کردن هنوز همه چیزم مثل سابق بود هنوز مث 33 سال پیش ... هنوزم خونه .. هنوزم خیابون ...
ناراحتیم از پیر شدن و جا زدن نبود ، از یه عمر در جا زدن هم نبود ناراحتیم از این بود که هنوزم نمی دونستم حرکت کردن یعنی چی ؟
- فرفره های دونه ای چنده ؟
- 500 تومان
- دو تا بدین بی زحمت... یه قرمز ، یه دونه هم ....اوووووووم ..... آبی
- لابد واسه نوه ات می خوای؟
- نه ... یعنی آره ... خیلی از این چیزا دوس داره
پیرزن داشت فرفره ها رو واسم امتحان می کرد که یه هو یه پسری اومد گفت خاله جمع کن مامورا.. مامورا دارن میان....
فرفره ها رو داد به من و نمی دونم چطوری اونقدر سریع بساطشو جمع کرد جوری که هزار تومنی که بهش دادم افتاد ولی اصلا متوجه نشد.
ناراحتیم به خاطر هزار تومنی نبود.... به خاطر مامورا هم نبود ... ناراحتیم به خاطر این بود که با این سن هنوزم می ترسید ....
همینجور که یکی از فرفره ها رو کف دستم می چرخوندم رفتم سمت خونه و توی مسیر به خیالاتم ادامه دادم...
تق
حسین انصاری نیا
تا این که به خودم اومدم و دیدم جلوی در خونم، احساس عجیبی داشتم، زمان هم زود می گذشت هم دیر. به یکباره صدای گریه بچه همسایه از پنجره به گوشم رسید. یاد اولین گریه هدیه، دخترم افتادم. گریه ای که لبخندی بی نظیر رو به من و همسرم هدیه داد و دلیلی شد برای انتخاب اسم زیباش. حالا که فکر می کنم خدا به هدیه زندگی داد تا بلکه منم معنای زندگی رو بهتر درک کنم. بفهمم که زندگی فقط کار نیست و کار فقط حرکت نیست، باید به سمت دیگران حرکت کنی، به سمت خونواده، به سمت مردم، به درون خودت و مهم تر از همه به سمت خدا. اما من حالا دارم اینارو می فهمم.
دوباره به خودم اومدم و زنگ زدم. با اینکه دستم رو زود برداشتم اما صدای زنگ هم ممتد به نظر میومد.. انگار می خواست چیزی رو بهم بفهمونه، و من این بار فهمیدم، آره، فهمیدم که در واقع زندگی این دنیا مثل اولین روز مدرسه است و ما دانش آموزیم. صدای اولین گریمون صدای زنگ آغازین مدرسه است و با مرگمون هم کولمون رو که آموخته هامون توش هست رو به دوش می کشیم و میریم خونمون، یعنی از خونه دوم به خونه اصلی.
امیرعلی، نوه شیرینم درو باز کرد و گفت: آقاجون چرا نمیای تو؟ بغلش کردم و گفتم: ای ناقلا، چه سنگینی، تو بزرگ شدی یا من پیر شدم؟
_ من بزرگ شدم. یه هفتس دارم میرم کلاس اول.
اره بزرگ شده بود، اما فقط به اندازه یک زنگ، هنوز اول زنگ دوم زندگیش بود.
رفتم تو خونه. محسن پسر کوچیکم در حالی که پشت لبتاب نشسته بود سلام کرد و با لبخند شیطنت آمیزی گفت : آقاجون چرا این خرس گنده رو بغل کردی؟ مثل اینکه حواست نیست بازنشست شدی ها.
وای، دوباره این کلمه. کلمه ای که صوتش خبر از نزدیکی به پایان روز تحصیلی رو میده، آره، زنگ اخر، زنگی که انگار دیرتر از همه زنگ ها میگذره و اگه خودتو برای رفتن به خونه آماده نکرده باشی پر از افسوس و هراسه.
اما من می خوام با خوشحالی برم خونه، می خوام تو خونه راحت باشم. می خوام با نشون دادن یک صد آفرین سرافراز بشم نه خجالت زده. اما نمی دونم هنوز وقت دارم یا نه؟
معلومه، یک زنگ هم یک زنگه، سخته ولی میشه، اگه بخوام و تلاش کنم می تونم تکالیفم رو انجام بدم.
از جام پریدم ورفتم سمت در. محسن پرسید کجا آقاجون؟
_ باید یه کاری رو انجام بدم. یعنی باید خیلی کارا انجام بدم.
منتظر تعجبش نشدم اومدم بیرون تا ....
.... آذین فر ....
دیگه سوالی نپرسه و مجبور نباشم که جواب بدم، هر سوالی هم که میپرسید جوابی نداشتم..
دقیقا نمیدونستم باید چی کار کنم.ننیدونستم باید کجا برم.. حواسم پیش فرفره ها بود خونه جا گذاشته بودمشون..
دلم میخواست از یکی کمک بگیرم. میخواستم که این بارو زمین بذارم
شاید هم نیاز داشتم که یکی هولم بده...دیگه توان نداشتم... حتی توان شنیدن اسم باز نشستگی هم نداشتم
میدونستم دارم فرار میکنم،. اما آخه از چی؟؟..
اصلا نفهمیدم چجوری اومدم تا سر قبر نرگس، خم شدم روی سنگش
هر وقت که میام اینجا یاد اون روز لعنتی میوفتم
کاش می مردمو نمیذاشتم که بره
نرگسم چرا رفتی؟..چرا بدون من؟....
داری پیر شدنمو میبینیو کاری نمیکنی..میبینی که داغونم..
دیگه حتی نمیتونم تو چشمای بچه ها نگاه کنم....
خوب میفهمم که اونا هم منو اینجوری نمیخوان..
دیگه نمیتونم نرگس...
نمیتونستم چشمامو باز کنم انگاری که پلکام بهم چسبیده بود..یه صداهایی میومد.مثل صدای ناله بود.صدای گریه بود
آره این صدای گریه هدیه بود
دخترم چی شده؟؟؟
صدام در نمیومد. لعنتی هیچ کار نمیتونستم بکنم..
اینجا چه خبره؟؟ خداااا این چه وضعیه؟؟؟
صدای یه مرد هم میومد،خیلی آروم حرف میزد. به زور تونستم بشنوم..
گفت:متاسفم، خدا بهتون صبر بده....
تمام حقوق این سایت متعلق به دانشجویان مهندسی شیمی89 فردوسی میباشد.