سه
خووووووب امتحانا هم که به سلامتی تموم شد ،آره تموم شد ولی همین خاطره هاس که میمونه . یادمون میاد سالیان سال بعد که چجوری تونستیم ۲۱۰ صفحه جرمو تو ۲ روز حفظ کنیم . یادمون میاد که چطور کمرمون زیر بار این امتحانا خم میشد ولی ارادمون نه . چطور از همه چی میزدیم واسه درس . یادمون میاد ولی امیدوارم هیچکدوم اون موقع حسرت این روزا رو نخوریم . فقط شادیو زیبایی یادمون بیاد نه چیز دیگه .
بگذریم ، اوا آره بیاین بگذریم . بیاین از این قالب زمان و مکان جدا شیم بریم آینده . بریم جایی که غم نباشه ، شادی حکم فرما باشه تاکید میکنم بریم که این کفگیر سومی رو یکم ته مایه ی کمیک داشته باشه ، ته مایه که نه کلا طنز باشه . یعنی میخوام بترکونین ها ،میخوام یکی دو هفته صرفا بخندیم . بخندییییییییییم . هیچ محدودیتی هم نداریم جز اخلاق
.
بنده ی حقیر تا اینجاشو جلو اومدم حالا میخوام یکی بیاد شروعش کنه . میخوایم بخندیما .
بریم که داشته باشیم یه داستان شیرینو خاطره انگیز رو . برییییییییییییییییییم .

فقط جهت یادآوری عرض میکنم شما همه استاد بنده هستید :
اونم اینکه هرکی میخواد بنویسه اولش باید اسمش گذاشته شده باشه دیگه . خودتون بهتر میدونین دیگه .
****
آذیــــن فـ ـ ـ ـ ر....
...
باشه ولی این دفعه ی صدمه که دارم از اول تعریف میکنم
اون روز که از خواب بیدار شدم حس خیلی خوبی داشتم.خوب خوابیده بودمو خستگیم حسابی در رفته بود،دلم میخواست این امتحان آخر هم بدمو دیگه خلاص..
یه نگاه به گوشیم انداختم که دیدم ..واااااااااااااای ساعت 10 دقیقه به هشته،من هشت امتحان داشتم
دیگه اصلا نفهمیدم چه حوری حاضر شدم و خودمو رسوندم دانشگاه.....ولی.. دانشگاه نبود!!!!!!!!!!!!!! دانشگام سر جاش نبود!!!!
جاش یه پارک بود.یه پارک بزرگ!!!!!
نمیدونستم چی کار کنم،گیج شده بودم. دیدم یه آقایی نشسته روی نیمکت پارک.رفتم جلو بهش گفتم:آقا اینجا تا دیروز دانشگاه بود.من چند ساله دارم میام اینجا.پس کو دانشگام؟ هیچی نمیگفت فقط با تعجب نگاه میکرد.
تکونش دادم گفتم میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت:
What do you say?
رحمان
بله درست حدس زدید.
مردی که در پارک نشسته بود زبان فارسی رو بلد نبود.
اون مرد نگرانی و استرس را در من دیده بود با خودش کلنجار می رفت که چگونه به من کمک کند.او خیلی دوست داشت گره ای را از زندگی من باز کند اما نمی دانست چگونه ارتباط برقرار کند.از قضا من هم انگلیسی بلد نبودم.
مرد در پارک:
به خودم فشار اوردم تا اینکه یه راه حل به ذهنم رسید.یادم افتاد که وقتی داشتم در ترینیداد و توباگو تلویزیون نگاه می کردم یاد تبلیغی افتادم که داشت از تلویزیون پخش می شد.
تبلیغ این بود:
برای یادگیری زبان فارسی به کانون بیایید برای شما برنامه ویزه ای داریم.
منم به اون گفتم که تو اینجا بمون من می رم کانون سریع برمی گردم.
2 دقیقه بیشتر نگذشته بود که کانون برنامه ی ویزه رو رو من پیاده کرد و من مسلط به زبان فارسی شدم.
برگشتم پیشش.بعد از اینکه اون مشکلشو گفت منم در فکر فرو رفتم بعد از مدتی یادم افتاد که یک سیدی هستش که به اسرار و رموز عالم اشراف داره.
اونجوری که صحبت می شد ایشون شاگرد ایت الله بهجت بودند برای همین چشم برزخی داشتند.منم به اون گفتم که کلید حل مشکلاتت دست یک سید هستش که نه تنها پل ارتباطی دنیا با عالم غیب هستش بلکه از قضا در سال های خیلی دور در دانشگاه فردوسی مشهد (سومین دانشگاه برتر ایران البته در نظرسنجی برنامه 90) دررشته ی مهندسی شیمی تحصیل می کرده و همه ی درس هارو با نمره ی شاخ پاس می کرده طوری که استادی به نام ثقه الاسلامی در کلاساش می گفت که هر کی من استاد اونم سید نیز استاد اوست.
خلاصه اینکه بهش گفتم اگه می خوای سید پاسخگوت باشه و مشکلت رو حل کنه با احترام می ری پیشش و بهش می گی:
اسلام علیک یا سیدنا اولادنا روحک فدانا..................
حسین انصاری نیا
دانشجوی سرگشته:
اسم ثقه الاسلامی و سید رو که شنیدم شکه شدم و در ذهن متروکم تراوش کرد که نکنه سید خودمونو میگه، نه نه اون بچه خوبی بود اهل این حرفا نبود. پرسیدم کجا می تونم پیداش کنم؟ گفت: سراغشو از اهل دل بگیر.
_ آخه...
_ آخه نداره بیشتر از این نمی دونم. موفق باشی.
سرگشته و حیران مثل موقع امتحان دور خودم می چرخیدم. خسته شدم و روی یک نیمکت نشستم. با خودم گفتم الان باید امتحان تموم شده بود روی یک همچین نیمکتی به استاد و دانشگاه و سیستموو نیمکتو ... بد و بیراه می گفتیم . خدایا باز یه بار خونده بودم ها. غلط کردی اینم مثل بقیه گند میزدی. اصلا ولش کن فکر نون کن که نمره ها خرابه. بلند شدم تا برگشتم چشمم به کتابخونه افتاد. همون کتابخونه ای که قبل کنکور مثلا توش درس می خوندم. یادش بخیر چه چای هایی که نخوردم اینجا، چه کتابای غیردرسی که به جای تست نخوندم. رفتم داخل." یا استیو جابز، نکنه اپل نمایندگی زده اینجا " ببخشید خانم نمایشگاه چیه؟
تبلت عجیبشو گرفت جلوم که نوشته بود " کتابخانه کتب دهه گذر". منو میگی شبیه علامت تعجب.
_ عجب، اگه این طوره یک کتاب درباره دانشگاه فردوسی می خواستم. دوباره تبلتو نشون داد که نوشته بود: " میز شماره 3 آماده است".
کتاب میز بود نه ببخشید میز کتاب بود اصلا...رفتم سراغ تاریخچه که آخرش نوشته بود: " به دلیل کسری بودجه نداشته و بنا به اصل 44 قانون اساسی به بخش نسبتا خصوصی واگذار گردید. بخش خصوصی تا مدتی موفق عمل نموده و با جذب دانشجویان پولدار و تبدیل اراضی بایر به احسن یعنی مسکن، بازده نسبت به وسعت را بالا برده و دانشگاه از رتبه سوم به اول کشور صعود کرد و در راستای همین سیاست و با توجه به مغایرت سیاست مذکور با تفکیک جنسیتی کاملا به دانشگاه مجازی و سپس تخیلی تبدیل گردید. در حال حاضر نیز تخیلی ترین دانشگاه کهکشان راه شیریست.
در بخش اساتید نوشته بود: " از برجسته ترین اساتید این دانشگاه می توان پروفسور ثقه الاسلامی را نام برد که بنیان گذار سبک نوین تدریس به شمار می رود. تمرکز دریچه کولری و خود اتکایی دانشجویان در درس را امروزه از این بزرگ مرد داریم.
علاوه بر ایشان می توان پروفسور ...( این قسمت فیلتر شده بود) را نام برد که علم فلسفه سیالاتی را ایجاد نمودند.
همچنین برخی از اساتید این دانشگاه کمک شایانی به تحول زبان ملی کردند.
*****
امین نعمتی
اصلا نمی فهمیدم چه خبر شده.تو این فکر بودم که شاید دیوونه شدم یا این که امروز همه قصد سر کار گذاشتن و مسخره کردن من رو دارن.ولی این چه شوخی خرکی هستش آخه؟
از اون کتابخونه ی عجیب زدم بیرون و بدون مقصد راه افتادم.خسته شده بودم،تصمیم گرفتم 5دقیقه روی یکی از نیمکتای پارک اون سمت خیابون بشینم.تو اون 5دقیقه حدود 20بار سرم رو کوبیدم به دسته ی نیمکت تا اگه خواب بودم بیدار بشم ولی فایده نداشت.همه ی کسایی که اونجا بودن احساس کردن که از تیمارستان فرار کردم و حالا فقط لازم بود درباره ی اتفاقی که افتاده ازشون سوال بپرسم تا مطمئن بشن روانیم.
بلند شدم و اطراف رو یه نگاهی انداختم.واقعا آرزو می کردم که یه دوربین فیلم برداری ببینم و همه ی این بازیا تموم شه.3 نفر رو دیدم که از درب اصلی پارک اومدن داخل .هرچی بهم نزدیک تر می شدن قیافه هاشون آشناتر به نظر می رسید.اما وقتی دقت کردم دیدم سنشون بیشتر از چیزیه که بخوان دوستای من باشن.الآن دیگه از فاصله ی 7 8 متری داشتم می دیدمشون که وسط بحث یکیشون، نفر وسط رو ادریس صدا زد.مطمئن بودم خودشونن.امیرحسین،ادریس و رحمان.اما واقعا نمی فهمیدم که این گریمای احمقانه چی بود و چرا خودشون رو شبیه آدمای 40یا50ساله درست کرده بودن.صداشون کردم:بچه ها.اما انگار نه انگار. آدم حسابم نکردن.دوباره بلندتر صدا زدم:بچه ها.این دفعه ادریس عکس العمل نشون داد و گفت:بچه جان من سن باباتو دارم،بچه قیافته.رفتم جلو و گفتم:ادی،مسخره بازی بسه،خندیدیم،نمی خواد ادای پیرمردارو در بیاری و شروع کردم به بازی کردن با سیبیلای مصنوعیش.اما هرکاری کردم کنده نشد وفقط باعث شد یه سیلی اساسی از ادریس بخورم.موهای امیرحسین هم بلند بود.باورم نمی شد آخه هیچ قرص یا کودی وجود نداره که یه روزه سرعت رشد موهارو اینقد زیاد کنه.آخرین امیدم رحمان بود،اما انگار اونم من رو نشناخته بود.
بعد اینکه اسم و فامیلشون رو بهشون گفتم،تازه کنجکاو شدن بدونن که من از کجا میشناسمشون.گفتم:بچه ها منم،رضا ناصری،مهندسی شیمی ورودی 89 دانشگاه خراب شده ی فردوسی،جون من به من بگین چه خبر شده؟اینارو که گفتم 3تاشون چشاشون برق انداخت و مثل خنگا یکی یکی به هم و بعدشم به من نگا کردن.یه چیزی یادشون اومده بود.
اون روز صبح حدود 3ساعت با هم حرف زدیم.خلاصه ی حرفاشون این بود که من،سال 91،روز آخرین امتحان ترم 5،اصلا دانشگاه نرفتم و وقتی امیرحسین بعد اینکه گوشیم رو جواب ندادم،به خونمون زنگ می زنه،مامانم گفته که رضا نیم ساعت پیش راه افتاده اومده دانشگاه.
10دقیقه به8 اون روز من کجا رفته بودم و این 20سالی که واسه بقیه گذشته من چیکار می کردم؟!
داشتم به حرفای بچه ها فک میکردم که یاد مرد توی پارک که فارسی بلد نبود افتادم.آدرس سید رو از بچه ها گرفتم و رفتم تا جواب سوالام رو از سید بگیرم.
رحمان
رفتم دنبال آدرس اما از هرکی سراغه سید رو می گرفتم اطلاع نداشت.ناراحت تو پارک قدم می زدم و فکر می کردم شاید سرنخی گیرم بیاد که یهو دود اطرافمو گرفت و سید ظهور کرد.
گفتش فکر نکنی می خوام کمکت کنم اما چون یک کیک و ساندیس تو تریا بهت بدهکار بودم یک راهنماییت می کنم.گفتم چی می خوای بگی سید جونم گفت هرکاری دوست داری بکن مسلما اخرش به سرجلسه امتحان می رسی اما قانون تفکیک جنسیتی در دانشگاه فردوسی رو رعایت کن والا از مسیرت خیلی دور می شی.ازش توضیح بیشتری می خواستم که یهو ناپدید شد.
وقتی دودهای اطراف من رفت دیدم که تو راهرویه خودمون هستم رفتم جلوتر دیدم پسرای کلاس به دیوار تکیه دادن و تخمه میشکنن بعضی هاشونم تسبیح دستشون بود و تند تند اونو می چرخوندن.
گفتم چرا اینجوری منتظرید؟گفتن منتظر تشکیل کلاس حلت سیالات دو هستیم.اسم سیالات رو که شنیدم یادم افتاد که امروز تحویلی داشتم.بهشون گفتم شما تمرین هارو نوشتید گفتن نه گفتم چرا پس اینقدر بیخیالید گفتن صبر می کنیم سید به ما یاد داده ان الله مع الصابرین.
منم قید اونارو زدم رفتم داخل کلاس تا از دخترهای کلاس یه پاسخ برگ بگیرم و کپ بزنم اما اونجا که دیگه قل قله بود یک پاسخ برگ برای 25 نفر!!!!!!!!!!!!
از سروکول هم بالا می رفتند یه طور شده بود که گردوخاک همه جارو گرفته بود ناخوداگاه یاد اون دعوایه طنز برره افتادم.
اول فکر کردم اوناهم در تلاشن تا برگه رو صاحب بشن تا کپ بزنن اما بعدا فهمیدم همشون تمرین تحویلیشونو تو کیفشون قایم کردن اما می خوان اون نسخه اخر رو پاره کنن تا بدست کسی نرسه که نکنه نمره ی بقیه از اونا بیشتر بشه.همین طور که برگه ی داشت با ریتم اهنگهای عماد طالب زاده در فضای اتاق می رقصید جلوی پای من افتاد به محضی که خواستم اونو بردارم یهو دیدم رئیس حراست دانشگاه مستر بابایی داره با موتورش تو راهرو ویراژ میده.از موتورش پیاده شد اومد راست طرف من دستمو محکم گرفت.گفتم مشکلی پیش اومده گفتش دست 25 تا دختر به این برگه خورده توهم دستتو به این زدی پس محکوم به 25 سال حبسی.
خواستم توضیح بدم که یک دقیقه دیگه امتحانم شروع میشه که بهم دست بند زد.داشتیم با همدیگه می رفتیم که یاد حرف سید افتادم.ای کاش بهش گوش می دادم.
یهو فریاد پسرا بلند شد یه عده طرف سوتی جیغیا بودن یه عده هم فریاد می زدند که :صلی الا محمد کپ زن قهار امد.............برگشتم بهشون نگاه کردم با خودم گفتم این طبیعی هستش کلا پسرای کلاس خوشحالن.
همین که سرمو برگردوندم دیدم ادریس داره با کلی برگه می یاد.
پرسیدم اینا چیه؟گفتش یکیش که برگه ی تمرین تحویلی خودمه بقیش هم از روی برگه ی خودم به تعداد پسرای کلاس کپی زدم.
منم که اینگار دنیا رو سرم خراب شده بود.ای کـــــــــــــــــــــــاش چند ثانیه تحمل می کردم............
ای کـــــــــــــــــــــــــــــــــاش...............
حسین انصاری نیا
نگهبان در بازداشتگاه رو باز کرد گفت: برو تو. فردا هم ساعت 8 دادگاه داری.
خسته بودم، جسمی و روحی. مثلا قرار بود امتحان آخرو بدم و بعدش عشق و حال. چه برنامه و اهداف والایی که نداشتم: روزی 12 ساعت پلیستیشن، 18.5 ساعت خواب هم زمان با زیر و رو کردن فیسبوک، ایجاد سینمای خانگی و ...، ولی به جاش یه روز عجیب داشتم با چاشنی دقدقه و پیش غذای استرس و دسر اتهام در هتل 7 ستاره با رویال سوئیت. کاش چشامو ببندم و بیدارشم و ...
10 دقیقه به 8 بیدارم کردن و با یک سرباز به سرعت راهی دادگاه شدیم رسیدیم سر صدف ولی ... ب...له روز از نو، خاک تو سر مو. جای دادگاه شولوغ پلوغ صدف یک بانک خوشگل که روی کاخ سفیدو سفید کرده بود زده بودن. سر درش بزرگ نوشته بود: به مناسبت گشایش 3000000 مین بانک بی مایه به 3000 نفر 3برابر وزنشان سکه 3 قرانی جایزه میدن.
به سرباز گفتم عزیزم دستبندمو باز کن. گفت: خودتو نگه دار، بعد دادگاه. _ فیلم زیاد می بینی ها کی خواست بره WC، ما از قار زمان عبور کردیم، اینجا دادگاه نیست، تو هم دیگه آشخور نیستی، منم ابرقهرمان نباشم مجرم نیستم. _ خوب چه کنیم؟ _ اول مرا از بند بگشای، بعدش میریم کانون. _ کانون چی؟ برای چی؟ _ کانون مهر و محبت! کانون فرهنگی اقتصادی آموزش برای تقویت زبان ملی! در چند ثانیه.
سرکلاس نیم ساعت علاف استاد بودیم برای آموزش خیرسرشون چند ثانیه ای. در این حین یکی از خانم های گروه رو به سختی! شناختم. به حسن علی(سرباز) گفتم، گفت چرا معطلی؟ _ نمیشه _ چرا؟ _ آخه همون موقع هم فکر نکنم منو میشناخت وای به الآن. با تعجب پرسید: چرا؟ _ به خاطر تفکیک جنسیتی. _ ای بابا یهو دماغ کجت رو هم بنداز گردن تفکیک دیگه _ آره خوب ، اون که جز تعدد کلاس ها و از ظرفیت افتادن بعضی از کلاس ها و مثلا 1 ساعت انتظار برای اتوبوس به جای نیم ساعت و یه چند مورد دیگه و در کل بالا رفتن هزینه های آموزشی اشکالی نداره. ولی حق با تویه، کلا گروه عجیبی داریم ما،اصلا تو درک نمی کنی تو که دانشجو نیستی. _ بهه، داداش من فوق دکترای تیر کمون سازی دارم. _ بی، یعنی تو با این فوق دکترایی که میگی شدی سرباز وظیفه. _ آره دیگه، تازه طبق قانون دو سال و دو روز پیش کسری می خوردم و فقط دو روز آموزشی داشتم ولی دو سال و یک روز پیش قانون تغییر کرد و سه ماه هم اضافه شد. هیییییی. خوب از گروهتون می گفتی. _ای بابا، گروهی داریم که اگه امام زنده شه از این همه خرخونی نهیشون می کنه، بابا امام گفت: "دانشجویی که دانشجو نباشد دانشجو نیست" ولی نگفت که دیگه 24 ساعته کتابا رو بخورین. آقا من بهشون میگم از محدود امکانات دانشگاه باید استفاده کرد، به قول سعدی استفاده نعمت نعمتت افزون کند. شما بگین میاین استخر، من خودم میشم سرویستون(البته با ماشین حسین). نمیان میگن وقتمون پره، خوب معلومه، کی کتاب قورت بده؟! آقا سر کلاس همچین میرن تو بحر درس که استادی مثل پروفسور موسوی، پدر غشای ایران، کفش میبره، میگه بچه ها راحت باشین!!
بعد از این که زبان رو فول شدیم حسن علی گفت حالا چکار کنیم؟ _ باید سید رو پیدا کنم. _ خوب بریم. _ نه دیگه، بریم نه، برم. _ چرا؟ _ چون گوش هر نامحرم نباشد جای پیغام سروش. _ میپیچونی دیگه. _ نه ولی خودت باید یه چندتا پیچ بخوری تا من برم پیداش کنم.
به هر بدبختی بود خودم به مراسم رسوندم. تا سید اومد رو سن صدا زدم: سیییید.گفت: جان، با مویی. دوباره فریاد زدم: سیییییییید. گفت: ادی ببین این بابا چی میگه. ادی اومد منوکشید کنار. مات مونده بودم، گفتم: ادییییی. یک آن منو شناخت.برابچز دورم نشسته بودن و طوری نگاهم می کردن که انگار گونه جدیدی کشف کردن. سکوتو شکستم و گفتم: ادی چرا موهاتو کوتاه کردی؟ _ دیگه شرایط ایجاب می کرد.
_ ولی من حاضربودم یه دست و یه پا نداشتم اما اون موهای تو رو داشتم. حالا بگید ببینم چی شد که اینجوری شد؟_ والا بعد دستگیری تو و بعدش سر به نیست کردنت ما برای ادامه راه تو تلاش کردیم تا اوضاع رو تغییربدیم و این شد که این چنین شد. گفتم خسته نباشید واقعا بابت ایجاد این تحولات مثبت.
امیرحسین
حالا بگو اون کیه با اون سیبیلای نا فرمش بغل سید وایستاده؟! آخه نمی گین یه فرصت طلب مث براندن ازش عکس بگیره اعتبار کابینه می ره زیر رادیکال...
ادی گفت: مگه نشناختیش؟ خاک تو سرت... سعید خودمونه!
دروغ نگو سعید اکرمی خودمون؟! پس بذار برم یه حالی به حالش بدم
دویدم سمتش اما به محض اینکه چند قدم برداشتم احساس کردم زمین زیر پام داره می لرزه به یه قدمی سعید که رسیدم زدم پس کلشو و گفتم سلام شغال... اما تو همون لحظه همه چیز دور و برم سیاه شد و دیگه هیچی حس نکردم...
وقتی به خودم اومدم دیدم یه چیزی نرمی داره خودشو می مالونه به دستم. چشامو باز کردم و دیدم 2 تا چشم آشنا بهم زل زدن.یه کم چشامو تنگ و گشاد کردم و یه هو از جا پریدم ... باورم نمی شد یه شغال داشت بهم لبخند می زد.!!! من که مث اسب ترسیده بودم شروع کردم به فرار کردن اما یه خنده ی مهیب باعث شد وایستم و به دور و برم نگاه کنم... باورم نمی شد من تو یه بیابون بودم با 4 تا کارگر خسته.... البته یه کلاغم بود.
کارگری که نشسته بود و داشت چیپس توی نوشابه می ریخت گفت: خوب ترسیدی ها خاله پسر... شغال که ترس نداره، خودش خبر نداره...
گفتم: ای... این... اینجا کجاست؟ طرف جواب داد خب معلومه بیابون... البته بیابون که قراره بشه مثلا داشگاه بهداری . آخه تو بگو خرو با نانچیکو بزنی میاد وسط این بیابون درس بخونه ... خدا برداره این رژیمو که هیچ کارشون مث کار آدم نیست...
گفتم ای بابا این سید بدبخت هنوز نیومده شما می خواین ور بیفته همین امروز کابینشو معرفی کرد.
کارگری که نشسته بود گفت: حالا بیا و درستش کن.سیدم شد این مرتیکه "بـــــــــوق"...
گفتم آقا چرا توهین می کنی؟
کارگره گفت اینم یه کلام از ماشین عروس... چیه؟ نکنه جیره بگیری که اینجوری سنگ این مرتیکه "بازهم بـــــوق" به سینه می زنی
من که دیدم کم کم داره کارم به دعوا می کشه و ممکنه یه کتک حسابی بخورم سریع رومو برگردوندمو رفتم سمت همون شغاله...
له له شده بودم دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه
تو همون حال یهو دیدم سید اومد گفت پاشو یره پاشو این لوسک بازیا چیه؟
گفتم اِ.. سید خودتی
گفت نه پس جان وال جانه اومده سطلتو آب کنه
-سید جون دیگه قفل کردم از صبح که زدم بیرون کلکسیون بدبختی ها سرم اومده الانم نمی دونم اصلا کجام
سید خندید و بهم گفت: واقعا که ابلهی یعنی نمی دونی الان تو چه زمانی هستیم؟ من با این ای کیو هفتاد و سه فهمیدم... اون شغالی که اونجا می بینی نسل شغال سر صدفیه که بعد از اسباب کشی سعید اینا به سر صدف منقرض شده .... پولی که از گوشه جیب اون کارگره زده بیرون، چیپس های انگلیسی،ساختن دانشگاه، آسمون رو ببین ابرهای تیره و تار استبداد، صورت های غم گرفته و ترسیده کارگرا همش نشون میده ما تو دوره ی رضاخانیم... واقعا که یو آر ان ایدیت
من که داشتم دیوونه می شدم گفتم سید تو که اینقدر دستت تو کاره چرا تو کفگیر شرکت نمی کردی؟
یه آه بلند کشید و گفت : یه روز خوب میاد... حالا هم دیگه حوصله ندارم پاشو می خوام به سبک کارگردانای ایرانی بهت بگم قضیه چیه... تو هر کار بدی که انجام بدی باعث می شه یه جایی تو زمان گم بشی
ای بابا سید جون چرا چرت می گی اگه اینجوری باشه که ام.جی الان باید تو دوره پرکامبرین باشه...
آها نکتش اینجاس که آدم می تونه کار بد بکنه و گم نشه فقط به یه ثابت نیاز داره ... یه چیزی که پایدار باشه تو مایه های "اقوم..."
راستی دفعه ی بعد هم که خواستی منو صدا کنی مث سرندپیتی اشک نریز فقط همین ذکرو بخون من خودم میام:" گیج و ویج توی دایره می چرخم مث پرگار... دستامو سفت بگیر چون الان لب پرتگــــــام...."
آره دیگه همون لحظه بود که من رفتم دنبال یه چیز پایدار یه چیزی که باعث بشه من تو حرکت گم نشم. فقط حیف شد نامردا از ثابتم مشتق گرفتن و منو به لا مکانی کشوندن...
حالا هم پاشو برو گمشو دیگه.. دهنم کف کرد اینقدر این قصه رو تعریف کردم... به خدا اگه بار صد و یکم قرار باشه تعریفش کنم یه جوری می زنمت صدای صد و یک سگ خلدار بدی....
تمام حقوق این سایت متعلق به دانشجویان مهندسی شیمی89 فردوسی میباشد.