کفگیر طلایی 2
مدتی پیش دو سه نفری نشستن وهم فکری کردن و برای وبلاگ طرح هایی ریختن که یکی از اون ها کفگیر طلایی بود. اما هدف از این طرح فقط هم زدن وبلاگ! نبود بلکه اهداف والای دیگری هم در میان بود. حالا نمی خوام بگم همه این n تا هدف والا چی بود چون خودمم همشو دقیقا نمیدونم! ولی خلاصش به خود خود داستان نویسی مربوط می شد؛ به تقویت داستان نویسی و داستان خوانی و مهمتر داستان نگری. یکی هم می خواست کلا داستان نویسی رو در اینجا متحول کنه!؟!
سری اول برگزار شد و کفگیر اول ساخته شد و اهدا شد.برای اول کار خوب بود اما اشکالات زیادی هم وجود داشت.به بعضی اهداف تا حدودی رسیدیم و به بعضی هم نرسیدیم و خلاصه درس های زیادی هم گرفتیم.
قبل از هر چیز یک سری نکات را که حقیر یاد گرفتم و احتمالا شما هم می دونید بهتر از من، رو مطرح می کنم و امیدوارم توجه لازم رو (به خصوص در رابطه با این سری و موضوعی که میارم) مبذول بدارید:
از جزئیات که بگذریم اصولی در داستان نویسی وجود دارن که منتسب به شخص یا سبک و مکتب خاصی نیستن و در ذات داستان نویسی وجود دارن و رعایتشون باعث زیبایی و قدرت اثر و عدم رعایتشون سبب ضعف و عدم جذابیت میشه.
مثلا یک اصل مهم اینه که داستان کلیشه ای نباشه و نویسنده تا میتونه از خلاقیتش برای نوآوری استفاده کنه (در این سری خیلی خیلی خیلی به این موضوع توجه کنین هان)
یا مثلا اینکه روند و خط سیر داستان نه باید خیلی تند باشه (مثلا فیلم انتهای خیابان هشتم اگه دیده باشین با این که فیلم خوبی بود روندش یکم نسبت به اونچه که باید تند بود) و نه خیلی کند که حوصله خواننده رو سر ببره.
یا داستان توسط خواننده(و حتی نویسنده) قابل پیش بینی نباشه و اصطلاحا با ایجاد گره بر جذابیت افزوده بشه.
و نکات دیگه که دفعه قبل بیان شد مثل مشخص بودن و یکسان بودن سبک و لحن داستان،عدم استفاده زیاد از توصیف و تمثیل و صنایع ادبی (ضمن اینکه توصیف به اندازه صحنه با توجه به کوتاه یا بلند بودن داستان مهمه)و...
اینها در مورد فیلمنامه و فیلم هم صادقه و در ضمن یک داستان یا فیلم باید حرف واسه گفتن داشته باشه و در اصل اینه که به اثر ارزش میده و هرچی حرف های بیشتر، بهتر،کاربردیتر و نوتری داشته باشه ارزشش بیشتره ضمن اینکه بقیه معیارها مثل خوش ساخت و پرداخت بودن هم میتونه به این ارزش ها اضافه یا کم کنه.
مروری بر قواعد:
هر كي كه خواست ادامه بده اسمشو مينويسه اول متنش و از 0 تا ۱۷سطر داستان رو ادامه ميده . در انتها هم به بهترين نويسنده يك كفگير طلايي اهدا ميشه.فقط از مسیر داستان منحرف نشین.
حسین انصاری نیا
.OK. That was so good. congratulations everybody. Finally we could
....Yesss, I know this will be the best 2013 music .... and loud of clap _
صدای زنگ موبایل بر صدای موجگون کف زدن چیره شد.چشماش رو باز کرد، تو تاریکی اتاق گوشیش رو زیر میز پیدا کرد. چشای خواب الودش اسم تماس گیرنده رو تشخیص نمی داد پس همین طور جواب داد: بله بفرمایین. _ سلام بر مهندس خواب. هیچ شکی نداشتم که با همچین صدای گرفته و خواب آلودی مواجه میشم. _ تویی؟ ساعت چنده؟ مریضی تو؟ _ حالا بیا و خوبی کن، ببین حمید حواستو جمع کن دیر برسی دیگه هیچی، دیگ همچین فرصتی گیرت نمیاد. با شنیدن کلمه فرصت به فکر فرو رفت"یعنی به آرزوهام میرسم.یعنی میتونم توانایی و استعدادم تو فیلم و موزیک رو به همه نشون بدم" و با صدای آرش به خودش اومد: ...مید، الووو، خوابت برد دوباره؟ _ نه نه، الان آماده میشم راه میفتم، دست درد نکنه.فعلا خدافظ.
ادریس توحیدیان
گوشی رو روی سینش گذاشت و به سقف خیره شد. چند بار چشاشو بست و باز کرد بعدش یهو از رو تخت پایین پرید و خیلی سریع لباساشو پوشید. کوله و هدفونش رو برداشت و از اتاق بیرون زد. همینطور که داشت می رفت سمت در خروجی مامانش از تو آشپزخونه گفت: کجا می ری با این عجله مگه یکشنبه ها تعطیل نبودی؟ صبحونه هم که نخوردی؟ آخه تو چقدر می خوابی پسر؟ تنها جوابی که حمید به این سوالا می داد این بود که زود برمی گردم قبل از کوبیده شدن در شنید صدای مادرشو شنید که گفت آیه الکرسی یادت نره ... .
هدفوناشوگذاشت توی گوشش و تموم مسیر آهنگی که قرار بود اجرا کنه رو گوش می کرد و زیر لب زمزمه می کرد. غرق آهنگ شده بود و هیچ توجهی نمی کرد که مردم تو پیاده رو و قطار شهری چطور بهش زل زدن. حواس پرتیش باعث شد ایستگاه رو رد کنه اما براش مهم نبود اینم یه فرصت بود تا یه بار دیگه آهنگو با خودش مرور کنه....
وقتی رسید جلوی در خودشو مرتب کرد و هدفونو توی کیفش گذاشت.زنگ رو با ریتم آهنگی که گوش می کرد فشار داد:
بیپ.. بی بیپ..
-جون...
-منم من رکب زنگوله پا ...
- بیا بابا بیا دو ساعته معطلیم
- حمید اومده؟
- نه پس دکتر دره رو فرستاده!
در باز شد واز پله ها بالا رفت... بوی علف تمام راهرو رو پر کرده بود. آرش از در ورودی اومد بیرون و گفت: سلامتی نیو امینم، یه رپ مرتب
صدای موزیگ خیلی بلند بود تقریبا هیچی نمی شنید. رضا و سینا کنار میز نشسته بودن و سیگار می کشیدن بقیه هم دورشون نشسته بودن و دم تکون می دادن رفت جلو و به همگی دست داد. تا حالا صد بار اومده بود تو این استودیو اما هیچ وقت چنین حسی رو نداشت. فضا خیلی شلوغ بود و نمی تونست تمرکز کنه. امیر صدای آهنگو کم کرد و گفت:
اینم آقا حمید امینم زاده.
رضا گفت: تعریفتو خیلی شنیدیم حمید آقا می خوام ببینم چیکاره ای اگه اونجوری که آرش میگه باشی رضا پشت کاراتو امضا می کنه و خلاصه مشمول گارانتی طلایی می شی...
حمید بیشتر سعی می کرد بخنده و رضا رو تایید کنه
یه مقدار به صحبت ها ادامه دادن که رضا گفت:
داداش می بینم هی دودو رد می دی والا نمک نداره...
ثالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــث
نمکو که می دونم نداره ، ولی قندش بالاست می ترسم قند خونم بره بالا
- آرش جون مث اینکه دهن داداشمون حسابی گرم شده برو آهنگو بچوق که ببینم چه می کنه.
آرش هم در حالیکه داشت زیر لب می خوند: «دل شده یه کاسه ی خون به ...»
رفت سمت کامپیوتر... که حمید گفت: راستی دانیال کجاست؟ مگه قرار نبود امروز سه تار و اون بزنه؟
آرش خیلی سریع جواب داد نمی دونم والا لابد کار داشته، حالا مهم نیست... امروز و بدون ساز زنده می ریم
حمید که از این حرف خیلی تعجب کرده بود رفت سمت آرش و با صدای آروم گفت: قضیه چیه؟ یعنی دانيال که هر روز اینجا بود امروز نیومده و توهم خبر نداری!!!
- بی خیال بابا فک کن رفته کانادا ، اصن فک کن خواب مونده ... داداش من رضا الان اینجاست ، دو روز دیگه که رفت نگی فلانه.. بیساره...
یعنی چی؟ من کلی روش حساب کرده بودم.
نمی دونم تو این استودیوی خراب شده چه خبره که هر آهنگسازی میاد اولش کف خواب استودیو می شه و شب هم نمی ره خونه ولی بعد دو روز بی خبر می ذاره می ره....
حسین انصاری نیا
حمید برگشت و نشست و به فکر فرو رفت: " نکنه منم مثل این هرکسا باشم، می دونستم رسیدن به آرزوها سخت تر ازین حرفاست". صدای آهنگ استودیو رو پر کرد و حمید رو به خود آورد. حمید بلند شد وبه سمت دررفت اما با واکنش آرش مواجه شد: کجا حمیدجون؟ حمید دستش رو به نشانه "صبرکن" بالا برد و زد بیرون. به محض خروج شروع به نوشتن پیامک کرد: "آرشجون خیلی چیزا دسگیرم شد. ممنون که به فکرم بودی و ممنون که باعث شدی بفهمم اینجا جایی برای رویایی فکردن و زندگی کردن نیست." در مترو منتظر قطار بود که گوشیش به لرزش دراومد، نگاه کرد،آرش بود که پیام داده بود: " متاسفم که باعث این برداشتت شدم". تردیدی به دلش افتاد اما امدن قطار حمید رو به رفتن سوق داد.
دو سال بعد جمعیت زیادی در حال خروج از محل برگزاری آزمون کارشناسی ارشد.
احسان: حمید واستا. حمید سرعتش رو کم کرد تا احسان رسید و گفت: سلام، چطور بود؟ _ سلام، بد نبود. _ بد نبود یعنی تک رقمی دیگه؟ خدایا نسل هرچی خرخونه از رو زمین بردار. حمید خندید ولی زنگ موبایلش شادی ظاهریش رو به ذوق درونی تبدیل کرد: سلام شیرینتر از جونم، بگو که شیرینی رو افتادیم شیرین خانم. _ خواستی واسه خودت بخری واسه منم بخر. _ مرررسی، پس عصری میام دنبالت.کاری نداری؟ _ قربونت، منتظرم، خدافظ _ به امید دلتنگی فقط سه ساعته. احسان: خوب مهندس طرقبه یا شاندیز؟ _ حالا بزار نتایج بیاد ببینیم خودت چکار کردی که انقد خودت به موش مردگی میزنی، بعد، الان که شنیدی کار دارم باید برم، خدافظ. _ اکی، تا باشه ازین کارا، بای.
2.5 ساعت بعد در ایستگاه مترو
آقا چهره شما برام آشناست ولی نمی دونم کجا دیدمت. _دانیال تویی؟ _ اهان، چطوری حمید. خدایشش بدون هندزفری نشناخمت! حمید در حالی که لبخندش محو شد پرسید: پسر دو سال پیش خوب بی خبر گذاشتی رفتی. البته همون غیبت تو مسیر منم عوض کرد. _ پس خوش به حالت که زود فهمیدی و الاف نشدی. _ حالا واقعا دلیل کنار کشیدنت چی بود؟ قبل از جواب دانیال صدای بلنگو توجه همه رو به خودش جلب کرد: "مسافران گرامی، ضمن عرض پوزش قطار به علت اشکال فنی با 10 دقیقه تاخیر به این ایستگاه می رسد". دانیال: شنیدی؟ اینجا حتی رسیدن به مقصد با قطار شهری هم زیر سواله چه برسه به ریسدن به هدفا و آرزوهات. حمید با مکث گفت: درسته که قطار با مشکل مواجه شده ولی بالاخره میاد و ما به مقصد میرسیم. _ بابا امیدوار،پس خودت چرا _ شاید منم اشتباه کردم. ببخش من عجله دارم با تاکسی میرم.خدانگهدار. _ موفق باشی
رستوران
چیه تو فکری؟ _ امروز یکی رو دیدم که به نوعی دو سال پیش باعث شد راهمو عوض کنم و
امروز هم با دیدنش تصمیم جدیدی گرفتم. شیرین با تعجب: چه تصمیمی؟ _ می خوام داستان دو
سه سال پیش خودمو بنویسم که البته داستان تعدادی دیگه هم هست و با تعمیم داستان خیلی ها.
تمام حقوق این سایت متعلق به دانشجویان مهندسی شیمی89 فردوسی میباشد.