leon
سلام به تمام دوستان/راستش اوایل چون خیلی به اسم وبلاگمون توجه میکردم همش با خودم میگفتم که اگه می خوام مطلب بذارم باید یه جوری مربوط به مهندسی شیمی باشه و در اون شب کذایی که خیلی با یه خبر کوچولو عصبانی شدم(فکر کنم چیزایی که نوشتم هنوزم باشه-پایین صفحه) چه قدر سعی کردم تا f شدن face رو به مهندسی شیمی ربط بدم(یه جور حس ژورنالیستی) ولی اون اقا مینی دیکتاتوره گفت چرا سیاسی نوشتی والان هم که از بعضی نوشته ها انتقاد میکنم همون اقاه که خوراکش کل کل با منه میگه وبلاگ نمیدونم برای چی چی(اخه حرفاش رو تا اخر نخوندم) ازاده و منم با توجه به نوشته های سایر دوستان اومدم دوباره بنویسم.
کلا بی خیال این حرفا .سیاست چیه؟مهندسی شیمی کیلو چنده؟ بیان خوش باشیم تا بازدید از وبلاگمون بره بالا!
منم بی توجه به تمام این چیزها و اسوده خاطر از خیلی موضوعاتی که فکرم رو بعضی وقتها به خودش مشغول میکنه گفتم بیام در باره ی یه فیلم براتون بنویسم /(leon)داستان مرد تنهایی که اخر به خاطر عشقش مرد(ولی اون عشق با اینکه غیر متعارف بود خیلی خیلی واقعی تر از عشق های الکی امروز به نطر می اومد).
یادمه وقتی رفتم کلوپ دوستم و این فیلم رو بهم داد بهش گفتم من حوصله ی دیدن این فیلمها رو ندارم. تو رو خدا چندتا فیلم 2010 بده ببینیم .ولی وقتی این فیلم رو دیدم احساس کردم که یه ثانیش به تمام فیلم هایی که تا حالا دیدم می ارزه.(باید اعتراف کنم تنها فیلمی بود که باعث شد من روزها یه جور دیگه به زندگیم نگاه کنم و الان شاید کم رنگ شده باشه ولی هنوز وجودش رو حس میکنم) حداقلش اینه که برای من اینجوری بوده .
پس اگر میخواهید بخندید و این دنیای نازیبا را زیبا ببینید دیدن این فیلم را به شما توصیه نمیکنم.
(امیدوارم از این یکی/ اقاه انتقاد نکنه.)
تمام حقوق این سایت متعلق به دانشجویان مهندسی شیمی89 فردوسی میباشد.