گاهي...يادي...
واما خاطره...
اكبر عبدي همبازي استاد اينطور نقل كردند:" يك روز سريال بوديم هوا هم خيلي سرد بود. از ماشين پياده شد بدون كاپشن. گفتم :حسين اينجوري اومدي از خونه بيرون؟ نگفتي سرما ميخوري ؟ گفت كاپشن قشنگي بود نه ؟ گفتم: آره. گفت: منم خيلي دوستش داشتم ولي سر راه يكي رو ديدم كه اون هم دوستش داشت هم احتياجش داشت . من فقط دوستش داشتم ."
شعري هم از اين بزرگوار...
يك وقت هايي بايد
روي يك تكه كاغذ بنويسي
تعطيل است
و بچسباني پشت شيشه افكارت
بايد به خودت استراحت بدهي
دراز بكشي
دست هايت را زير سرت بگذاري
به اسمان خيره شوي
و بي خيال سوت بزني
در دلت بخندي به تمام افكاري كه
پشت شيشه ذهنت صف كشيده اند
ان وقت با خودت بگويي:
بگذار منتظر بمانند...
چه ميهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرك ميكنند نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند و اندكي سكوت!!!!
روحش شاد...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۹ ساعت 19:40 توسط مائده موسوی
|
تمام حقوق این سایت متعلق به دانشجویان مهندسی شیمی89 فردوسی میباشد.