اول مروري دوباره بر قوانينش داشته باشيم :

قرار بر اين شد اكانتي با نام كفگير طلايي ايجاد شود به اين ترتيب كه داستاني آغاز ميشود ، بقيه ادامش ميدن تا به يه جايي برسه . يوزر : kafgir  پسورد : tala . هر كي هم كه خواست ادامه بده اسمشو مينويسه اول متنش و از 0 تا ۱۷سطر داستان رو ادامه ميده . در انتها هم به بهترين نويسنده يك كفگير طلايي اهدا ميشه .دي

پس ذهنتونو تهي كنين از هر چيز كه جلوي خلاقيتشو ميگيره و شروع كنين :



---------------------------------------------------------------------------


كودكي بود خوردسال ، زندگيش پر بود از هيجانات كاذب . صبح با صداي محكم كوبيده شدن در خونه بيدار ميشد . شب هم كه كلا از صداي بلند و مردانه ي بابش و تيز زنانه ي مامانش نميخوابيد و تا صبح هيجان زده بود . از اين جور هيجان ها زياد داشت . سر كلاسو بگو ، معلم آنچنان بهش هيجان ميداد كله ي صبح كه تا شب گوشاش از فرط هيجان به رنگ عاديش بر نميگشت . خلاصه زندگيش پر بود از اينجور هيجانات كاذب . تو اتوبوس بهش هيجان ميدادن ، تو صف نونوايي بهش هيجان ميدادن ، تو بقالي ، رو پل عابر پياده ، تو گيم نت ، آقا ديگه شما فكرشو بكن تو همه جا ديگه ، همه جا .اصن اين بچه ديگه علاقه ي عجيبي پيدا كرده بود به اين هيجان هاي كاذب .يه شب كه بهش هيجان نميدادن كل شيشه هاي خونه رو مياورد پايين .

ولي اين بچه با يك اميد همه ي اين هيجانات رو تحمل ميكرد . اونم اين بود كه ...




---------------------------------------------------------------

آزاده ضامن

اونم این بود که یک خواهر مهربان و خوبی داشت که تنها یک سال از او بزرگتر بود و می توانست تمام سختی های خود را با او در میان بگذارد وخواهرش هم با تمام صبر و تحملی که داشت به حرف های او گوش میداد و کمکش می کرد. این خواهر و برادر پشت به پشت هم در برابر سختی ها مقاومت می کردند.خواهر کومار دختری خوشبین وپر از امید بود و می توانست در درس ها کمکش کند و ساعت ها باهم صحبت می کردندو خسته نمی شدند. یک روز ظهر که کومار از مدرسه برمیگشت باید قبل از رفتن به خانه لیست خریدی که مادرش به او داده بود را تهیه می کرد,اول به سمت بقالی رفت با تمام هیجان واسترسی که از دوباره تکرار شدن ماجرا داشت وارد بقالی شد.فروشنده با لبخندی تمسخرآمیز وسیگاری که در دستانش بود به کومار نگاهی کرد,که کومار یاد حرف خواهرش افتاد,هیجان و استرس خود را کنترل کردو رو به فروشنده گفت:...

---------------------------------------------------------------

                                                   حسین انصاری نیا

و به فروشنده گفت:چیه نیشخند میزنی نکنه خبر نداری فنپرسی هم اومد منچستر،امسال 16 تا رو شاخشه جیییگر.فروشنده جوان که طاقت بلبل زبونی یک بچه 8-9 ساله رو نداشت گفت:جوجه رو آخر پاییز میشمارن جوووجه وهمزمان با گفتن جوجه دود سیگارش رو داد تو صورت کومار.پسرک از این حرکت به جوش اومد و در حالی که با چشم خیرگی می گفت "اره جوجه های آرسنالم میشماریم" چند بسته روی میز رو ریخت پایین و الفرار. تا از مغازه زد بیرون با یک برخورد خیلی سخت نقش زمین شد.

سردی قطرات آب رو روی گونه هاش حس می کرد،صدای کومار کومار یک پسربچه رو می شنید،صورتش تار بود،و دوباره:کومار،کومار خوبی؟ منو می بینی؟ من کیم؟ و بدون جواب از جاش بلند شد و اطرافش رو نگاهی کرد و سعی کرد بیاد بیاره چی شده.آخرین چیزی که بیاد میاورد صدای دلینگ دلینگ دوچرخه بود .به خودش اومد و آمیت رو دید و دوچرخه آمیت رو که رو زمین ولو بود.یه مرد تقریبا 50 ساله اومد جلو و گفت : خوب خدا رو شکرمثل اینکه طوریش نشده جز یه خراش ساده، بیا پسرجان بیا تا من برسونمت خونتون.یهو فروشنده اومد وسط :بره؟! کجا بره؟ این خیره سر چموش به من خسارت زده،کلی از جنسامو پخش زمین کرد.مرد با آرامش گفت:خسارتش چقد میشه؟ با یک حساب کتاب گفت :10 دلار.مرد یه ده دلاری از کیفش درآورد داد به فروشنده.

آیفون به صدا دراومد.کیه؟ ـ منم مامان. (در باز شد)‌ ـ من دیگه باید برم خدافظ ـ ممنون اقا، ببخشین اسمتون؟ ـ حیدر. و رفت و بعد کومار به آمیت زل زد و زد زیر خنده. ـ چته نکنه سرت ضربه دیده؟ و همچنان با خنده: انگار نه انگار که تا همین دیروز من و تو...

---------------------------------------------------------------

فریال آذین فر

 

..به خاطر اون خرابکاریه تو مدرسه،تنبیه بودیم نکنه بازم دلت میخواد دردسر درست کنی؟لحنش جدی شد و گفت:اصلا تنبیه به درک ،اینکه باز نتونیم یک هفته بریم فوتبال به درک.چرا به فکر وضعیت مامانت نیستی ؟کومار دیگه حالش از شنیدن این حرفا بهم میخورد سرشو انداخت پایین، درو محکم بست.مستقیم رفت تو اتاقشو در و قفل کرد.آلکا اومد پشت در، آروم درزد و گفت:باز چی شده کومار؟در و باز کن بگو ببینم چی شده آخه؟کومار بی توجه به حرفای خواهرش کیفشو انداخت رو زمین،بی حوصله رو تخت ولو شد.چشماشو بست.دلش میخواست بره به یه خواب عمیق..اما باز شروع شد.باز دعوا ها شروع شد.صدای باباشو میشنید که داد میزد:اینا همش تقصیر توئه.تو حتی نمیتونی از عهده ی یه پسر 9 ساله بر بیای.از من چه انتظاری داری؟ کم تو اون رستوران لعنتی..مامانشم دائم ناله میکرد و میگفت:بس کنین دیگه.خستم کردین.بس کنیـــــن..

 یک دفعه همه صداها قطع شد.آروم و ساکت.دیگه نه صدای فریاد های باباشو میشنید نه ناله های مامانشو،

چند ثانیه گذشت،صدای آلکا را شنید که وحشت زده جیغ زد:مامااااااااااااااااااااان....

______________________________________________________________________________

سعید جوکار

صدای آلکا را شنید که وحشت زده جیغ زد:مامااااااااااااااااااااان....سوسک!!!

این روز کومارم به اتمام رسید،با شروع صبح خانواده برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدن و دوباره دعوای این زن و مرد سر چیز های الکی شروع شد (مرد داستان ما مشدیه!!! جاهایی که با فونت بزرگتره با لهجه بخونین)

- مرد گفت:اصن من دوس دارم به یا کریم ،موسی کو تقی بگم به گنجشک ،چغوک بگم،اصن دوس دارم هی یره یره بگم چه غلطی کردیم زن تهرونی گرفتیم.

شب هنگام بود که پدر به خانه برگشت کلید رو انداخت و وارد خانه شد و همسرش رو فراخوند

مرد گفت :مِدِنی امروز چه روزیه؟؟؟

زن گفت:نه!!!

مرد گفت: امروز ولنتایدِ،زن با خنده گفت : ولمتایم یا ولنتاید؟؟؟!!!

کومار با خنده بیشتری گفت:مامان،ولمتایم یا ولنتاین؟؟؟!!!

مرد ناکهان دسته گلی که پشت سرش قایم کرده بود رو در آوردو گفت:عاشق یعنی مــوُ/یعنی تو رِِ خواستن/عاشق یعنی تو/عاشق یعنی مــوُ

زن که  از فوران زدن احساسات مردش به وجد اومده بود و اشک به دور چشاش حلقه زده بود نمیدونست چی بگه!!!

واین طوری شد که این زوج شام ولنتایدشون در کنار دو فرزندشون کومار و آلکا در رستوران مورد علاقشون گذروندن و کدورتای گذشتشونو فراموش کردن ولی بعد شام بود که مرد گفت:موخام هم یَک چیز صادقانه بِهِت بُگُم!!!مو هم آه تو بِساطُم نِدِرُم

پول شام امشب ر هم نِدِرُم!!

و این زن بود که طبق معمول پول شامو حساب میکرد...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

صادق ثالث

:-?

لحظات عجیبی بود، سالن اندکی گرم شده بود. نور کم حال چراغ ماشین های در حال عبور به داخل سالن می ریخت و سایه ها راروی دیوار را می رقصاند. صدای تیک تیک خودکارهای فشاری نویسندگان مانند ثانیه شماری سرحال به من یادآوری می کرد دیگر وقت زیادی برایم نمانده است. خیلی ها سالن را ترک کرده بودند ولی همان عده ی کمی که در سالن مانده بودند با نگاههایشان به چرک نویس مچاله ی زیر دستم حمله می کردند تا زود تر از وقت موعود بقیه ی داستان را بفهمند. با نیمچه شناختی که از من داشتند انتظار می رفت با لحنی طنز و هزل آمیز حضار را بخندانم و یا با تقلیدی کهنه از ادبیات منحط غرب یکی دوتا از افراد داستان را سر به نیست کنم و سایه های ناامیدی و پوچی را در آن شدت ببخشم. پرده ی نمایش تقریبا آماده بود اما من هنوز متنم را پاک نویس نکرده بودم یک لحظه به ذهنم رسید که سالن را ترک کنم. این چند برگ چرک نویس و حضورم در سالن آن هم از اول صبح می توانست شاهدی باشد بر اینکه حرف های زیادی داشته ام و می توانستم داستان را به خوبی جلو ببرم. با خود می گفتند که لابد حرف هایش سیاسی بوده یا وادرش کردند ادامه ندهد. لااقل یک چیزی می تراشیدند که من در اعتراض به آن سالن را ترک کرده ام. اینطوری مانند یک گل یا پوچ باز ماهر با دو دست خالی برنده بودم. آری با دو دست خالی همیشه می توان برنده بود اما به این شرط که سکوت کرد. "سکوت" سیاست احمقانه و جالبی است... این دست اندیشه ها مدام مغزم را نیشگون می گرفتند فرصت زیادی برای تصمیم نبود صدای بریده بریده ی تیک تیک خودکارها زمزمه می کرد که صحنه کاملا آماده است و من باید مقابل میکروفون خم خورده و بطری آب گرم ادامه ی داستان را نقش بزنم. چقدر وحشتناک...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ادی

تو راه برگشت هم طبق معمول پدر و مادر کومار جر و بحث می کردن. حتی نزدیک بود چند بار به خاطر برفی که اومده بود، ماشین لیز بخوره و تصادف بشه. کومار در حالی که چشاشو بسته بود هدست رو تو گوشش گذاشت. دلش نمی خواست حتی یک کلمه دیگه از دعوا های پدر و مادرشو بشنوه. دیگه خسته شده بود. نه فقط از دست دعواهای پدر و مادرش. از همه چی. از همه کس خسته شده بود. با اینکه 9 سال بیشتر نداشت میفهمید که خیلی از دعواهای پدر و مادرش به خاطر پوله. به خاطر جامعه است. جامعه ای که اینقدر سطح توقعات رو بالا برده. خسته شده بود، خسته ...

اون شب بالاخره بعد از چند ساعت به خونه رسیدن. آخه به خاطر برف و راه بندون ترافیک زیادی ایجاد شده بود. از ماشین پیاده شد. یه راست رفت به اتاقشو درو محکم بست. از بین لباسا و کتابای ریخته شده ی کف اتاق راهشو باز کرد. رفت و کنار پنجره ایستاد. دیگه برف بند اومده بود. آسمون صاف صاف بود، پر از ستاره. از دیدنش سیر نمی شد. مدت ها بود که اینقدر احساس راحتی نکرده بود. میخواست بره به تخت خواب، که یه ستاره دنباله دار تو آسمون نظرشو جلب کرد. از خوشحال داشت بال در میاورد. شنیده بود آرزوها موقع دیدن ستاره دنباله دار برآورده می شن. پس آرزو کرد. آرزویی که مدت ها دلش می خواست به اون برسه. آرزو کرد و رفت به تخت خواب.

صبح ساعت 10 از خواب بیدار شد. تعجب کرد که چرا مادرش برای رفتن به مدرسه بیدارش نکرده. از اتاق اومد بیرون. کنجکاوانه مادرشو صدا زد. جوابی نشنید. برای پدر و خواهرش هم وضع مشابه بود.

از خونه زد بیرون، هیچکس تو کوچه نبود، هیچکس تو خیابون نبود، هیچکس تو مغازه ها نبود. مثل اینکه آرزوش برآورده شده بود.هیچکس تو دنیا نبود غیر از کومار...

----------------------------------------------

Mjs

اطرافشو نگاه کرد اما دیگه خبری از برف نبود . همه جا رو درختان سبز با شکوفه های رنگارنگ فرا گرفته بود . آسمون آبی با تکه ابر های زیبا ، بوی نم بارونی که خیابونها رو تیره کرده بود پسر رو به وجد میاورد ، باد ملایمی برگ درختها رو به آرومی تکون میداد ، تلالو نور خورشید روی برگهای خیس چشماشو اذیت میکرد . قدمهاشو سریعتر کرد ، هوای سرد و مطبوعی صورتشو نوازش داد ، همینطور قدمهاشو تندتر میکرد ، احساس خستگی نمیکرد ، حتی دیگه اثری از بیماری قلبیش نبود ...

روی نیمکتی نشست . خم شد و آرنجهاشو روی زانوهاش گذاشت و با دستاش صورتش رو گرفت . دو پروانه بازیگوش نظرشو جلب کرد.به سنگفرشهای خیابون خیره شده بود که صدای آشنایی شنید : سلام .

سرشو برگردوند .نا خداگاه پشتش صاف شد. پیرمردی در کنار او روی نیمکت نشسته بود . اما نور خورشید پشت سر پیرمرد اجازه نمیداد صورتش رو واضح ببینه . آروم جواب داد : سلام . و با صدایی آروم ادامه داد :شما هم آرزو کردید ؟ پیرمرد با خنده ای مهربان جواب داد : برای ما آرزویی وجود نداره .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سعید جوکار


کومار رو به پیرمرد کرد و گفت:

از زندگی کردن تو این دنیای کثیف و چرکین و همه ی قواعد و قوانینش خسته شدم

از این که بازیچه ی دست زمان و مکان شدم خسته شدم

از اینکه مثل پاندول ساعت هی باید تاب بخوریم و همه چیز برامون تکرار بشه خسته شدم

تا پیرمرد می خواست حرفی بزنه کومار جمله های بعدیشو بلندتر و برهنه تر میگفت و حرف پیرمرد رو قطع میکرد

از خدایی که ما رو از روز اول بدبخت آفریده نا امید شدم

از این خدایی که شما هی حرفشو میزنین ولی تو زندگی من نیست نا امید شدم

از لبخند های احمقانه ای که ما آدما میزنیم...

و این صدای رعد و برق بود که باعث شد جمله ی کومار قطع بشه .بارون کم کم شروع به باریدن کرد.سنگینی قطرات ریز بارون رو کومار روی گونه هاش حس میکرد.صدای قهقهه ی کودکی 5-4 ساله که زیر بارون میرقصید  و بشکن میزد شنیده میشد.انگار بارونم میخواست این افکار کومارو از ذهنش بشوره و پاک کنه.بارون داشت شدت میگرفت که پیرمرد دستشُ روی شونه ی کومار گذاشت و گفت:...

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

فریال آذین فر

تو داری اشتباه میکنی،همه چیز به اون بدی نیست که به نظر میاد،کومار کلی حرف تو دلش بود اما هیچی نگفت و سرشو پایین انداخت.

پیرمرد:اگه خودت بخوای میتونی خدارو با تمام وجودت حس کنی،اون الان داره نگات میکنه.

کومار:پس چرا من نمیبینمش؟چرا به حرفام گوش نمیکنه؟

جوابی نشنید،برگشت به طرف پیرمرد اما اون نبود،از روی نیمکت بلند شد؛دورو برشو نگاه کرد ،.

بارون تند و تند میبارید.شروع به دویدن کرد؛پیرمرد و صدا میکرد اما جز صدای بارون هیچ صدای دیگه ای نمیشنید.

خیلی ترسیده بود،هوا دیگه داشت تاریک میشد.به نفس نفس افتاده بود.همینجوری که میدوید پاش به یه چیزی گیر کرد و  روی زمین افتاد..

رو کرد به آسمون،انگار که دنبال چیزی میگشت،تو دلش گفت:ستاره دنباله دار کجایی؟؟

میشه آرزومو پس بگیرم؟؟؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

صادق ثالث

اما غرش یک رعد و برق تنها جوابی بود که در این میان شنید. در حالیکه بدنش زیر رگبار بی امان باران به خود می لرزید دست خراش خورده اش را در زیر باران گرفت تا زخمش را بشوید اما ریزش قطرات درشت و پر آب باران نه تنها زخمش را التیام نمی داد بلکه سوزش و دردش را بیشتر می کرد... این باران نبود، لعنت از آسمان می بارید... به کوچه خیره شد همان کوچه ای که بهترین سال های عمرش رادر آن صرف گرفتن و پاس دادن توپ به همسالانش کرده بود. به تابلوی آبیِ زنگ زده ی مدرسه مهاتما گاندی که بهترین لحظات روزش در آن به کابوسی از بطالت صرف می شد، صف خالی نانوایی ،تاب کوچک درون پارک که در اثر وزش های بی امان باد دندان قروچه می کرد. به درختان کج و معوج  وبه آسفالتی که هرروز زیر لاستیک های ماشین های بی چشم و گوش می خراشید و دست آخر از روی لج بازی دست یکی از کودکان را می خراشاند... چقدر مضحک و تکراری بودند می توانست پدرش را هم در آن کوچه تصور کند که همین خیال ها را داشته و حتی پدر بزرگش را ...

(شعار های نویسنده:)

زندگی جز یک تئاتر تکراری و مسخره بیش نیست. باران همیشه می بارد اما درختان همواره گرسنه اند نهرها پر نمی شوند و خیابانها شسته نمی شوند ...

دوست نداشت حتی یک روز دیگر هم به این زندگی ادامه دهد ... خسته شده بود ۲-۳ هفته است وبلاگ همین یک پست را دارد باید تمامش می کرد...

سایه اش خسته و تاریک روی دیوار به او زل زده بود که چگونه زیر این باران خیس و ملول گشته. حتی او هم دوست داشت آنجا را ترک کند. بارش باران از یک سو و بارش اوهام از سوی دیگر مغزش را آشفته کرده بود. چگونه روی جلد کتابی که خواهرش می خواند نوشته بود "حتی اگر یک لحظه زندگی کرده باشی می توانی سال ها در باره آن بنویسی. فئودور دا...." درحالیکه او برای وصف چندین سال زندگی اش تنها سه چهار جمله بیشتر نداشت. تمام پوست بدنش غرق در آب بود اما احساس تری نمی کرد امواج پر تلاطم اشک، پشت چشم های براقش به هر دری می زدند تا به این باران مسخره نشان دهند معنای تر شدن چیست اما کومار مقاومت می کرد و مدام پلک هایش را روی هم می گذاشت.

آنقدر این کار را تکرار کرد که دیگر نتوانست پلک هایش را باز کند... در همین لحظه باران آرام گرفت و در دل شب خوابید...

پرتوی داغ آفتاب جسد غسل داده ی کومار را خشک می کرد و سایه ی سیاهش که دیگر امید خود را برای بیدار شدن کومار از دست داده بود به سمتش می خزید و مانند مادری که با چادر مشکی بر عزای فرزندش می نشیند بر سر کومار مرثیه می خواند.

 که ناگهان داش کومار از خواب بیدار شد و سرگشته و حیران بر درگاه حق تعالی دست به تضرع و دعا برداشت که سرنوشتش این چنین نشده و اکنون بار دیگر می تواند صدای گرم  خواهر و مادرش را بشنود. از آن پس نیز اتاقش را تمیز می کرد به حرف خواهرش گوش می داد و در مدرسه نیز شاگرد ممتاز شد. گور... ببخشید بی خیال هیجان و دخالت در دعواهای خانواده و هرچه چیز خوب دیگر که دوست دارید تصور کنید... ( ااین هم یک اثر بد از خیالاتی برگرفته از چند اثر خوب...)