وداع با اسلحه کتابی است که همینگوی برای آن 47 پایان نوشته است و به گفته ی خود او انتخاب یکی از این پایان ها سخت ترین گام در راه نوشتن این کتاب بوده و در نهایت او پایانی را برگزیده که زندگی نامه ی خود او نیز هست.

وداع با اسلحه کتابی که وقایع آن در خلال جنگ جهانی اول شکل می گیرد،داستان نسلی است که می سوزند و به بی راهه ها گام می گذارند و می جنگند برای نمی دانم هایشان.اگر آثار دیگر همینگوی را خوانده باشید و فقط صفحات ابتدایی وداع با اسلحه را بخوانید همان ابتدا گمان می برید که نویسنده بار دیگر قهرمان داستان خود(ستوان هنری)را نیز خواهد کشت.قهرمانی که از مقدسات و افتخارات دل زده می شود و دیگر باورش نمی شود که زمانی جامعه اش غرق در این ها بوده است.این بار همینگوی قهرمان را نمی کشد.ولی کاش می کشت تا هنری این گونه در تنهایی زندگی نمی کرد.نفرت و خستگی از جنگ با هنری کاری می کند که تلخ ترین وقایع زندگی اش را با ساده ترین زبان بازگو می کند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است.گویی دیگر نفرت هم برای او معنایی ندارد.گویی با زندگی وداع کرده است.البته از فضای داستان هم انتظار دیگری نیست وقتی حتی کشیشی که برای حاضرین دعا می خواند،دیگر به ستوه آمده و خلق و خویی تلخ پیدا کرده است.وقتی که شراب هم چنان مست می کند و دیگر دردی دوا نمی کند.

فقط عشق است که می تواند فضای جنگ را برای هنری کمی قابل تحمل کند.عشقی که در ابتدا یک تظاهر دوطرفه بود، با گذشت اندک زمانی به به احساسی قوی و دوطرفه تبدیل می شود.اما چه چیز می توانست هنری را که زمانی جنگ را ورزشی سرگرم کننده می دید این گونه متحول کند؟همینگوی چه زیبا جواب این سوال را می دهد وقتی که حتی برای بیان عشق دست به تجزیه و تحلیل نمی زند و با ساده ترین زبان می فهماندمان که زیستن و تجربه کرن راه را به همه نشان می دهد.هنری که نمی تواند راحت با زندگی اش کنار بیاید و خود می داند در پوچی مطلق غرق شده، اما تسلیم محض هم نیست و می خواهد خودش سرنوشت ساز خویش باشد،دیگر فهمیده که پیروزی در نبرد هیچ افتخاری ندارد.با تنی مجروح به پرستاری دل می بندد و دیگر فقط از زندگی اش کام می گیرد.روزی می رسد که می فهمی تویی که همه چیز و همه کس برایت مهم بود،خودت را فراموش کرده ای و آن روز،روزی بود که هنری با اسلحه وداع کرد.دو نفری که در ابتدا تظاهر به دوست داشتن هم کرده بودند،یکی سرشار از آرزو بود و با سبک بالی از باران و پیاده روی حرف می زد و دیگری خسته از جنگ و تک افتاده و بدون تصویری از آینده،تنها به زمان حال فکر می کرد،اکنون فقط می خواستند که برای هم ساخته شوند.((مثل این بود که با مجسمه ای خداحافظی کنم.کمی بعد بیرون رفتم و بیمارستان را ترک گفتم و زیر باران به هتل رفتم.))اما افسوس که به هنگام آخرین جمله بود که هنری به زیر باران رفت تا قدمی بزند.

مهم ترین ویژگی نثر همینگوی به خصوص در این کتاب این است که هیچ چیز را اضافه توضیح نداده،ولی بهتر از هر نویسنده ای ما را در جریان وقایع داستان و شخصیت قهرمانان آن قرار می دهد و می توان بسیار راحت خود را به جای هر شخصیت این داستان جا زد و تصویر سازی کرد.

توصیف زندگی توسط کسی که می دانست می بازد و باز هم جنگید و پر بودن داستان از موقعیت های انسانی که فرجام دل بستن به ارمان های جعلی را نشان می دهد و همراه شدن آن با نثر زیبای همینگوی،رمزی است که این کتاب را برای همیشه در میان بهترین رمان های جهان نگاه خواهد داشت.