قتل به دست مقتول
او از تبار رضا قلی خان هدایت یکی از معروف ترین نویسندگان،شعرا و مورخان قرن سیزدهم ایران بود که خود از بازماندگان کمال خجندی معروف به شیخ کمال از عارفان و شاعران پارسی گوی قرن هشتم هجری است.شاید برای همین بود که او با اینکه مورخ نبود ولی تا این حد به تاریخ ایران تسلط داشت چرا که می توانست تنها با نگاهی به شجره نامه اش،گستره ای از تاریخ را به قلم بزرگان خاندانش که هر یک خود قسمتی از تاریخ ایران بودند بخواند.هم چنین تحصیل و کار در چند کشور مختلف دلیلی دیگر بود که او را آگاه به اوضاع زمانه ی نامحدود خویش کرد.
این که حرفش در وطن خود برای مردمش کاملا ناآشنا بود روح او را فسرد و به انزوا کشید و او را به سرانجام مسیر زندگی اش سالها زودتر از وقت موعود سوق داد.که انزوایش البته برای او گران هم تمام نشد،چرا که اورا به پاتوق خود یعنی کوچه ی برلن در لاله زار رساند و سبب آشناییش با بزرگانی چون اعضای گروه ربعه)بزرگ علوی،مسعود فرزاد و مجتبی مینوی(گشت.هرچند که))موجود وازده ی بی مصرف قضاوت محیط درباره ی او((شد.
او که تمامی تلاشش زنده کردن نشان های گمشده ی فرهنگ ایرانی بود و از جان خود مایه گذاشت تا جان و خرد فرهنگ ایرانی را روحی تازه بدمد،به جرات می توان گفت هیچ خالقی چون او اینچنین خرد گذشته را در پیوند با حال در آثارش متجلی نکرده است.او که مانند همتای چکی اش ،دغدغه اش چیزی جز سرگردانی انسان معاصر در این دنیای بزرگ،که اگر آدم هایش تا به این حد با هم غریبه نبودند کوچک می شد،نبود،او،نویسنده ای که برای سایه اش می نوشت و بر غربت خویش در وطن خود آگاه بود،به مخاطبان خاص خود فکر می کرد و به همین دلیل اثری چون بوف کور را در انتشار اول در نسخه های معدود منتشر کرد و خودش آهوی منقوش روی جلد و نماد حزن و نجابت غربت شد و ای کاش می شد به ژرفای واژه هایی مانند اثیری،لکاته،رجاله،قلمدان که قدمتی به گستره ی تاریخ دارند پی برد.او که آگاه بود از بیگانگی جامعه با روشنفکران))مانند عنکبوتی بود که برای دفاع از خود با بزاقش دور خود تار می تند((و به قول فرج سرکوهی))آگاهی به رنج،رنج آگاهی را مضاعف و پذیرش حضور قاطع و همیشگی بن بست،بن بست را به تقدیر ناخاسته بدل می کند.((
))مردمی که خوب می خوردند،خوب می خوابیدند و خوب جماع میکردند ذره ای از دردهای اورا حس نکرده بودند((همین ها بودند که به او تهمت پوچ گرایی و لذت گرایی،بدبینی و بی دینی،ملی گرایی و گذشته پرستی و ستایشگر مرگ زدند.در جامعه ای که در برزخ آنچه که دیگر نیست و آنچه هنوز نیست سال ها اسیر بود،ترس بود که هدایت را به سکوت هدایت کرد.ترس بود که او را به سکوت هدایت کرد چرا که از زمانی که شاهزاده ی ساسانی گریخت تا به حال نه آنکه چادر از سر زنان کشیده بوف کور را فهمیده نه آنکه چادر به زور سر کرد.))هرچه این مادرمرده وطن را بزک بکنند و سرخاب سفیداب بمالند،باز بوی الرحمانش بلند است((
آری آهوی محزون و نجیب باید خود را می کشت،زیرا وقتی محکوم به غربت در وطن و تنهایی در غربت باشی،هیچکس خواهان مرگ تو نیست و فقط منتظر روزی می شوند که در پرونده ات بنویسند،قتل به دست مقتول...
تمام حقوق این سایت متعلق به دانشجویان مهندسی شیمی89 فردوسی میباشد.