انتظار...
چشم ها همه به یک نقطه دوخته شده بود. کلمه ای حرف از دهان کسی خارج نمی شد. از قیافه شان کاملا می توانستی بفهمی که منتظرند... سوالی را که در ذهن همه ایجاد شده بود را به راحتی می توانستی حدس بزنی: "پس کی می آید؟"
آفتاب داغ ظهر امان مردم را بریده و در طاق شدن طاقت مردم مزید بر علت شده بود. عده ای که کاملا از آمدنش ناامید شده بوند در حالی که جمع مردم را ترک می کردند می گفتند: "اگر میخواست بیاید تا الان آمده بود!". آن هایی هم که مانده بودند دودلی در چهره رفتارشان دیده میشد.
ساعاتی بدین منوال گذشت که فریادی سکوت را شکست: " بالاخره آمد، بالاخره قدم بر تخم چشمان ما نهاد". برق شادی و امید در چشمان مردم می درخشید. از اینکه ثابت قدم بوده و محل را ترک نکرده بودند بر خود می بالیدند.لحظه موعود فرا رسیده بود.از فرط شادی نمی توانستند بنشینند. ایستاده آمدنش را نظاره می کردند...
آمد و آمد و آمد تا جلوی جمعیت ایستاد...
صدای تیس تیس در طنین انداز شد، در ها باز شد و جمعیت سوار اتوبوس شدند.
تمام حقوق این سایت متعلق به دانشجویان مهندسی شیمی89 فردوسی میباشد.