در خلوت خود زمینی را می بینم که در آن تنها نشسته ام و روی چادر گلدار طبیعت افکارم را دسته دسته پاک می کنم. اندیشه های خشک، تصمیمات هرز و خاطرات زرد و پژمرده را به دقت جدا می کنم و مفاهیم با طراوت را برای نگهداری در قلبم به جویبار معرفت می سپارم. خداوند نیز با صدای بلند آواز می خواند "خلق الانسان من نطفه فاذا هو خصیم مبین ..."

ولی ناگهان امواج ناهمگون یک صدا، سردی نفوذ یک نگاه و شاید درشتی دستانی زبر پرده های خلوتم را از هم می درد و نفرین اجتماع را به یادم می آورد...

****

"اجتماع" میراث نفرین شده ای که در همان لحظه ی اولیه ی گشودن چشم هایم بی دریغ و در کمال متانت به من پرداخت شد و در فعل و انفعالات روزمره ی زندگی آنچنان خودش را با من پیوند زد که اکنون دیگر نمی دانم کداممان صاحب دیگری است. پیوندی که دست و پا زدن برای رهایی از آن تنها گره های کور اتصالش را محکم تر می کند. در ساده ترین لباس می توان گفت اجتماع قصر مخروبه ای است که فردیت یکه و تنها هم در آن حکم می راند و هم خدمت می کند، اگر گاهی هم صدای "ما" از دل آن شنیده می شود تو را نه به جمع عاصیان این حمکرانی و نه به مشارکانی که "کاردهاشان را جز برای قسمت کردن نان و پنیر بیرون نمی آورند" بلکه به سایه ی تاریک گاوی خواهد رساند که از فرط گرسنگی نعره ی "ما... ما..." بر آورده است.   

البته شاید اوایل اینگونه نبود ... شاید ... حداقل تاوقتی که پسر همسایه که مادرش دوست مادرم بود نگذاشت به اسباب بازی اش دست بزنم. حداقل تا زمانی که آغوش مادرم تنها تعریف من از اجتماع بود.

آری اجتماع من که روزی گرمای آغوش مادرم بود اکنون مبدل به سرمای طاقت فرسای خیابانی ممتد شده...

اجتماع من که روزی بازی انگشتان مادرم با لبهایم بود اکنون بازی سرانگشت استهزاء مردمانی کور دل با افکارم گشته...

اجتماع من که روزی در سرخی گونه هایم غرق می شد اکنون مرا در زردی نفرت هایش غرق کرده...

اجتماع من که روزی با دیدن اخم هایم دگرگون می شد اکنون با دیدن اشکهایم نیز خم به ابرو نمی آورد...

اجتماع من که روزی طبیب من بود اکنون سرطانی است که بند بند وجودم را می آزارد...

اجتماع من که روزی تنها امید من بود اکنون منشا نا امیدی من است...

اما "من به نومیدی خود معتادم...."

من برای شادی همین اجتماع لبخندی عاریه می گیرم و روی لب هایم می گذارم و برای آرامش همین اجتماع دست به دعا بر می دارم و برای دوستی با همین اجتماع در وبلاگی کوچک پست می گذارم و آرام زیر لب زمزمه می کنم:

«خوشبختی چیزی است که به اشتراک گذاشته شود»

و مرا ببخشید اگر کمی خودخواه بوده ام.