خوابیده بودم چون فکر می کردم ......
 
 

مردي به دربار خان زند ميرود و با ناله و فرياد ميخواهد تا كريمخان را ملاقات كند . سربازان مانع ورودش مي شوند . كريم خان صداي ناله و فرياد فردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست . پس از گزارش سربازان به خان وي دستور ميدهد كه مرد را به حضورش ببرند . مرد به حضور خان مي رسد . كريم خان مي پرسد كه چه شده است  اي چنين ناله و فرياد مي كني؟

مرد با درشتي مي گويد : دزد همه ي اموالم را برده است .و الان هيچ چيزي در بساط ندارم .

خان مي پرسد : وقتي اموالت به سرقت رفت تو كجا بودي؟

مرد مي گويد من خوابيده بودم .

خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه اموالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي تاريخي مي دهد :

مرد مي گويد : من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو بيداري .

خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش را از خزانه جبران كنند ودر آخر مي گويد اي مرد راست مي گويد . مابايد بيدار باشيم .

 

 

--------------------------------------------------------------------------------
 
 
 
 
 
 
عاشق بر نمی گردد!
 
 
دختری به کورش کبیر گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت: لیاقت تو برادر من است که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است.
دختر برگشت و کسی‌ را پشت سر خود ندید. کورش به او گفت اگر عاشق بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی.
 
 
 
 
 
--------------------------------------------------------------------------------
 
 
 
 
مرغابی یا عقاب! کدام می خواهید باشید؟
 
(يه كم بلند ولي به نظرم قشنگه )
 

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید.

اگر زبان راننده را بدانيد و بتوانيد با او سخن بگوييد بخت يارتان است و اگر راننده عصباني نباشد، با حسن اتفاق ديگري مواجه هستيد. خلاصه براي رسيدن به مقصد بايد از موانع متعددي بگذريد.
هاروي مك كي مي گويد: روزي پس از خروج از هواپيما، در محوطه اي به انتظار تاكسي ايستاده بودم كه ناگهان راننده اي با پيراهن سفيد و تميز و پاپيون سياه از اتومبيلش بيرون پريد، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفي خود گفت: لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذاريد.
سپس كارت كوچكي را به من داد و گفت: لطفا به عبارتي كه رسالت مرا تعريف مي كند توجه كنيد.
بر روي كارت نوشته شده بود: در كوتاه ترين مدت، با كمترين هزينه، مطمئن ترين راه ممكن و در محيطي دوستانه شما را به مقصد مي رسانم.
من چنان شگفت زده شدم كه گفتم نكند هواپيما به جاي نيويورك در كره اي ديگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبيل بسيار آراسته اي شدم. پس از آنكه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من كرد و گفت: پيش از حركت، قهوه ميل داريد؟ در اينجا يك فلاسك قهوه معمولي و فلاسك ديگري از قهوه مخصوص براي كسانيكه رژيم تغذيه دارند، هست.
گفتم: خير، قهوه ميل ندارم، اما با نوشابه موافقم.
راننده پرسيد: در يخدان هم نوشابه دارم و هم آب ميوه.
سپس با دادن يك بطري نوشابه، حركت كرد و گفت: اگر ميل به مطالعه داريد مجلات تايم، ورزش و تصوير و آمريكاي امروز در اختيار شما است.
آنگاه، بار ديگر كارت كوچك ديگري در اختيارم گذاشت و گفت: اين فهرست ايستگاههاي راديويي است كه مي توانيد از آنها استفاده كنيد. ضمنا من مي توانم درباره بناهاي ديدني و تاريخي و اخبار محلي شهر نيويورك اطلاعاتي به شما بدهم و اگر تمايلي نداشته باشيد مي توانم سكوت كنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.
از او پرسيدم: چند سال است كه به اين شيوه كار مي كنيد؟
پاسخ داد:  دو سال.
پرسيدم: چند سال است كه به اين كار مشغوليد؟
جواب داد: هفت سال.
پرسيدم: پنج سال اول را چگونه كار مي كردي؟
گفت: از همه چيز و همه كس،از اتوبوسها و تاكسي هاي زيادي كه هميشه راه را بند مي آورند، و از دستمزدي كه نويد زندگي بهتري را به همراه نداشت مي ناليدم. روزي در اتومبيلم نشسته بودم و به راديو گوش مي دادم كه وين داير شروع به سخنراني كرد. مضمون حرفش اين بود كه مانند مرغابيها كه مدام واك واك مي كنند، غرغر نكنيد، به خود آييد و چون عقابها اوج گيريد. پس از شنيدن آن گفتار راديويي، به پيرامون خود نگريستم و صحنه هايي را ديدم كه تا آن زمان گويي چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاكسيهاي كثيفي كه رانندگانش مدام غرولند مي كردند، هيچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبي نداشتند. سخنان وين داير، بر من چنان تاثيري گذاشت كه تصميم گرفتم تجديد نظري كلي در ديدگاهها و باورهايم به وجود آورم.
پرسيدم:  چه تفاوتي در زندگي تو حاصل شد؟
گفت: سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسيد. نكته اي كه مرا به تعجب واداشت اين بود كه در يكي دو سال گذشته، اين داستان را حداقل با سي راننده تاكسي در ميان گذاشتم اما فقط دو نفر از آنها به شنيدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال كردند. بقيه چون مرغابيها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوي خود را متقاعد كردند كه چنين شيوه اي را نمي توانند برگزينند.
شما، در زندگي خود از اختيار كامل برخورداريد و به همين دليل نمي توانيد گناه نابسامانيهاي خود را به گردن اين و آن بيندازيد. پس بهتر است برخيزيد، به عرصه پر تلاش زندگي وارد شويد و مرزهاي موفقيت را يكي پس از ديگري بگشاييد.
دنيا مانند پژواك اعمال و خواستهاي ماست.
اگر به جهان بگويي: سهم منو بده...
دنيا مانند پژواكي كه از كوه برمي گردد، به تو خواهد گفت: سهم منو بده... و تو در كشمكش با دنيا دچار جنگ اعصاب مي شوي.
اما اگر به دنيا بگويي: چه خدمتي برايتان انجام دهم؟، دنيا هم به تو خواهد گفت: چه خدمتي برايتان انجام دهم؟

 


 

 

 

 --------------------------------------------------------------------------------

 

 

 یک داستان واقعی....

 

 

 

 یارو داشت با لامبورگینیش تو بزرگراهه تهران-کرج یواش واسه خودش میرفت یهو میبینه یه موتور گازی ازش سبقت میگیره ‌. بهش بر میخوره ازش با ۷۰ تا سبقت میگیره . یه کم میگذره  میبینه دوباره موتوریه با ۱۰۰ تا از کنارش رد میشه . ناراحت میشه یه کم گاز میده با ۱۵۰ تا از موتوره جلو میزنه . باز بعد چند لحظه موتوریه با ۲۰۰ تا ازش جلو میزنه . راننده لامبورگینی عصبانی میشه پاشو میزاره رو گاز با ۲۵۰ تا از موتوری جلو میزنه . دوباره میبینه موتوریه با سرعت ۳۰۰ کیلومتر ازش جلو میزنه . دیگه راننده لامبورگینی سخت عصبانی میشه و تا ته گازو فشار میده و با ۳۵۰ کیلومتر در ساعت از موتور گازی سبقت میگره . بعد با خیال راحت میگه دیگه عمرا موتور گازی نمیتونه بیشتر از این سرعت بره . همینطور در حال فکر کردنه که میبینه موتوری باز با ۴۰۰ کیلومتر سرعت ازش جلو میزنه . دیگه لامبورگینیه کم میاره و میزنه کنار به موتوری هم چراغ میده میگه بزن کنار کارت دارم . از ماشین پیاده میشه میره طرف موتوری میگه : "داداش چیکار میکنه اینقدر موتورت سرعت میره من با این لامبورگینی کم آوردم ." موتوری هم میگه :" بابا دمت گرم نگه داشتی . کش شلوارم به آیینه بغل ماشینت گیر کرده بود ."