قلب شکسته

یک روز دوست فیلیسوفم به من گفت: یاد دو پدیده به طوری شگرف انسان را آرام می کند؛ یاد روزهایی که در شادی و آسایش می زیسته و دوم یاد لحظاتی که از پس مشکلات سخت زندگی با پیروزی بیرون آمده اما اولی، انسان را در می یابد و دومی را انسان در می یابد.اولی را خیلی دیر، در لحظه پیری یا مرگ و دومی را در سختی های پرغم و کمرشکن دنیا.فیلیسوف دنیایی را حاضر و آماده کرده بود، مهره های فکرش چیده شده و قوانین بازیش نوشته شده بود. این صحبت های فیلیسوف برای من مثل صدای باد آشنا و تازه بود، آشنایی که از بدو تولد نیاز به معرفی نداشت و تازه ای که هر لحظه متولد می شد.چرخ فلک گشت تا مرا با «قدیم» آشنا کند. «قدیم» شگرف ترین این پدیده هاست. «قدیم» خود «کلمه» است، و آن «عشق» است. «عشق» که آمد تمام قواعد بازی فیلیسوف را نانوشته کرد و به همان اندازه که نت باد آشنا بود، نا آشنا، فرزند عشق از آمیزش با معشوق پا به عرصه نهاد و «قلب» نام گرفت تا نسل به نسل در کالبد آدم بتپد و او را به سوی عشق بکشاند. آنروز که فلک مرا آشنای صدای عشق کرد نه زمین بود و نه زمان و آنروز که فرزندش را در کالبدم سپرد، جور زمین بود و تیغ بی رحم زمان.آه که حتی فیلیسوف نیز در مقابل این بازی درهم می شکند. آنروز از فیلیسوف پرسیدم، در روزی که از پس تمام زمان هاست، بر بلندای قوس همه ی افلاک، و در ژرف ترین عمق بی عمق چاه ها، در آن روز، پرسیدم ، چاره ی این قلب چیست؟ گفت: زمان. زمانست که همه چیز را حل می کند. آه که حتی فیلیسوف نیز در مقابل این بازی درهم شکست. چرا که زمان حال قلب را نمی فهمد و قلب گذر آن را. حال قلب، جذبه ی وحدت است و زمان غرقه ی تکثر. این دو با هم نمی گنجند مگر در یک صورت. صورتی که ویرانگریش سازنده و فریادش خاموش باشد.